تبليغاتX
آرامش در ندانستن!
پس شد ,آنچه شد
man baraye dovomin bar ashghe ye dokhtare lez shodam k mididam aslan na bekhodam va na be oon khosh migzare.chon man bisexual boodam va oon nemitunst rabeteye man ba pesar hata dar hade ye doostiye mamoolio ghabool kone k albate hagham dasht

zandegi baraye man dige soorati nist,zendegi meshkie

zendegi aslan jazab nist

key mimiram

?

key mitoonam az share pesaraee k hey migan asheghetam farar konam

se shabe pish yeki az doostaye pesarkhalam behem sms zade va gofte k ashghame

alan oon 9 mahe k ashegham boode va hala behem gofte

akhe mage mane ashghal chi daram k hame ferto fert ashgeham mishan

man mikham begam k hichi nistaaaaaaaaam

rasti chera filter shode weblogam

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:13  توسط لیدا  | 

سلام آقای واراند
من الان تقریبا سه ماه که فهمیدم بای هستم
من از بچگی به هر دوجنسیت گرایش داشتم
نمی دونید الان که فهمیدم بای هستم چقدر ناراحتم
دلم می خواد برم پیش روانشناس و با کمک اون حس جنسیم به همجنسرو سرکوب کنم.اما می ترسم که خونوادم ازین موضوع چیزی بفهمن و با من دعوا کنن.
الان اشک دارم می ریزم
از خودم بدم میاد
من حتما خودکشی خواهم کرد
من کجا جا دارم؟بین همجنسگراها یا هتروها؟
من اگه یکی از گرایشات جنسیمو سرکوب کنم فکر می کنید که خوشبخت زندگی خواهم کرد؟من هیچ وقت زندگیه خوبی رو نخواهم داشت و هم به خودم و شریک زندگیم بد می گذره!
وقتی دوستام موقع احوالپرسی منو می بوسن عذاب می کشم.چون من از اونا لذت می برم و اونا چیزی نمی فهمن.تا کی باید مخفی کنم حسمو؟
من اهواز زندگی می کردم و عاشق دوستام بودم.
من تو زندگیم یه بار عاشق شدم . اون هم عاشق همکلاسیه دوران دبیرستانم.البته اون فقط میدونه که من دوسش دارم و عشق منو نادیده می گیره.منم دیگه براش ایمیل نمی زنم.الان سه ساله که صداشو نشنیدم اما ذره ای هم از علاقم بهش کم نشده.
شما خیلی سنگدلانه درباره ی بای ها قضاوت می کنید!شما گفتین که بای ها عاشق نمی شن و روابطشون از روی گرایش جنسیشونه.آخه وقتی که من با هر دوجنس میتونم خودم رو ارضا کنم پس دیگه جنسیت برام مطرح نیستش !!!
من خییییییییییییییییلی احساساتیم و به همین دلیل هم اول دلم می خواد که یه نفر منو از نظر عاطفی ارضا کنه و در مرحله ی بعد جنسی.
به نظر من که هترو ها و هوموها هستن که روابطشون از روی حس جنسیه.چون اونا مجبورا که فقط با یه جنسیت سکس داشته باشن و لذت ببرن و بای ها همچین محدودیتیو ندارن!!!!!!!!!!
اگر که رفتار بقیه با بای ها خوب باشه و قدرت درکشون بالا باشه به نظر من که بایسکشوالی بهترین نوع گرایش جنسیه.اما متسفانه در حد فهمو درک شماها نیست این موضوع!!!!!!!!!!
من رابطمو با جی افم تموم کردم.من می خوام حسم به دخترو سرکوب کنم چون که:تو ایران زندگی می کنم و به شوهرم می تونم بگم که می خوام با دختر رابطه داشته باشم و قبول هم می کنه اما یه دختر نمی تونه قبول کنه که من هم با دختر و هم پسر رابطه داشته باشم.من الان مجرد هستم!
سرکوب می کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اما می دونم که هیچ وقت خوشبخت نخواهم  بود!خداحافظ برای همیشه.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:2  توسط لیدا  | 

بدون هدف تو خیابون راه می رفت.دیگه براش هیچی مهم نبود.براش مهم نبود که آینده چی میشه!اینکه کدام جنسیت رو انتخاب کنه.اون دیگه نمی خواست خودشو پیدا کنه و به این که هیچ عشقی تو دنیا ختم به خیر نمی شه ,اعتقاد پیدا کرده بود.فهمیده بود که تو دنیا با هر کس ,هرچقدر هم که صمیمی باشی,باز هم یه جایی یه لحظه می رسه که از تنهایی در حال منفجر شدن هستی.گاهی وقت ها هم از این تنهایی خیلی لذت می بره و نمی خواد با هیچ کس تقسیمش کنه.
نیمه شب با جی افش داشت چت می کرد.خیلی از رابطش راضی بود و ازین که با اون آشنا شده خیلی خوشحال بود.داشتن حرفایی که تو دلشونه رو به هم می گفتن که جی افش گفت: تبسم,تو یه روز از من خسته میشی.
تبسم دلش شکست.شاید هم تیکه تیکه شد.شاید هم بدترین اتفاق زندگیش براش اتفاق افتاده بود.این بار دیگه از ته قلبش اشک می ریخت و گریه می کرد.چرا؟چرا تبسم به خاطر بای بودنش انقدر باید زجر بکشه؟چرا باید توی آتیش عشق به هم جنسش بسوزه و یه همچین قضاوت سنگدلانه ای دربارش بشه؟چرا کسایی که عامه ی مردم به اونها بخاطر گرایش جنسیشون مورد احترام واقع نمی شن,یک همچین رفتار زشتی با بایها دارن؟آخه مگه خود اونها طعم تنهایی و جدا از بقیه بودن رو نچشیدن,پس چرا با کسایی که مثل خودشون جزو اقلیتها هستن,همدردی نمی کنن؟
تبسم توی اتاقش ,جلوی مانیتور اشک می ریخت.نمی دونست به کسی که با تمام وجود دوسش داره ,چی باید می گفت.
تبسم تصور می کرد که برای سوگند کاملا شناخته شدست و سوگند به خلوص نیت تبسم آگاهه و از توی نگاهش عشقش رو به سوگند فهمونده اما فهمید که همه ی این چیزا تصورات خام خودش بوده!
رینگ.رینگ...
تبسم نمی خواست که با کسی حرف بزنه.
سوگند بود.
نمی دونست به اون چی بگه.نمی دونست که می تونه از حرف هایی که شب گذشته بینشون رد و بدل شده بگذره و با خوشحالی با سوگند حرف بزنه یا نه.دلو زد به دریا و جواب تلو داد.سوگند با صدای گرفته احوالپرسی کرد.اما تبسم تا صدای اونو شنید ,تمام غمو غصش از یادش رفت و با مهربونی و صمیمیت باهاش صحبت کرد.
تبسم که انگار صد ساله که سوگند رو ندیده باهاش یه قرار گذاشت و بعد از نیم ساعت داشت توی چشمای سوگند نگاه می کرد و از صدای نفسای اون لذت می برد .تبسم دیگه قبول کرده بود که بای بودن گرایشیه که برای سوگند خوشایند نیستش.می دونست که سوگند دوست داره که با لزبین دوست باشه.اما تبسم نمی تونست گرایش جنسیشو سرکوب کنه.خودش هم گرایش به پسر رو دوست نداشت.
تبسم سرش رو روی شونه های سوگند گذاشت و سوگند هم مثل همیشه توی موهای تبسم دست می کرد و اونو نوازش می کرد.
تبسم چشماشو بست و به خودش قبولوند که دیگه به بای بودنش فکر نکنه,چون آخرش به هیچ نتیجه ای نخواهد رسید.اما ایمان آورد که هیچ انسانی نمی تونه بطور کامل تنهاییاشو پر کنه و تمام حرف های توی قلبش رو به دیگران بفهمونه!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 16:41  توسط لیدا  | 

من گاهی از دست پسرها عصبانی میشم.اما در کل از جنس پسر که بدم نمیاد.تازه بعضیاشون انقدهههههههههههه خوبن و من دوسشون دارم.
من دختری هستم که وقتی از کسی با هر جنسیتی که داره ,خوشم میاد میرم پیشش و بهش می گم.
مثلا ترم پیش از معلم زبانم که یه خانم جوون بودش خیییییییییییییلی خوشم اومد .منم بهش گفتم که از شما خوشم اومده و دلم می خواد که باهاتون بیشتر آشنا بشم و اون هم ازم تلمو گرفت.اما بیچاره خیلی کار داره و وقت آزاد نداره که بخواد با من بیاد بیرون و با هم باشیم.
الان هم یه پسر تو دانشگامون هستش که خیلی نظرمو جلب کرده.موهای قهوه ای و بلند و لختی داره وهمیشه هم بلوز شلوارهای تنگ می پوشه.دخترای دیگه ازش خوششون نمیاد چون که خیلی دخترونه لباس می پوشه.اما من ازش خوشم میاد.همیشه هم تنها هستش و تا حالا با دختر ندیدمش.شاید هم هم_جنسگرا باشه.
من هر وقت تو دانشگاه می بینمش کلی نگاش می کنم و فکر می کردم که اون متوجه ی من نیستش اما اون روز یه نگاهی به من کرد!!!!
اولین پسریه که برام س**سیه!اما من جی اف دارم و همینجوری تو نخشم.من کلا تو نخ همه هستم!!!(مواظب خودتون باشین )
نمی دونم با این حسه جنسیه زیادی که دارم چی کار کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:27  توسط لیدا  | 

دل من گرفته زین جا/ هوس سفر نداری؟
دلم شکست.روزی هزاربار آرزوی مرگ می کنم.همه می گن تبسم دختر مهربونیه.همه منو دوست دارن.به من لطف دارن.اما همه از راز دل من خبر ندارن.کسایی منو دوست دارن که نمی دونن من چه جور گرایش جنسی دارم.همه می خوان که من هم صحبت و هم آغوششون بشم.اما نمی دونن که من توی دوراهی موندم.
امتحانای ترم تموم شد.من یه درس افتادم و بقیه رو هم گند زدم.چرا؟؟چون داشتم دنبال حقیقت وجودیم می گشتم.من ,جام کجاست؟بین همجنسگراها یا دگرجنسگراها؟
وقتی کسی که انسان با فهم و روشنی هستش و مثلا با دنیای مجازی در  ارتباط هستش و مطالب علمی خونده,هنوز به انسانهای بای می گه"غیر اصولی" ,از عوام مردم که اطلاعاتشون کمتر هستش چه انتظاری می ره؟
وبلاگ آقای واراند(منافع مشترک,هویت جنسی و روش زندگی) رو بخونید و ببنید که چه چیزی نوشتن!
توی وبلاگ محمد که بای بود,خوندم که دوبار خودکشی کرده.با این حرفش کاملا موافقم که خودکشی با بعضیا همیشه هستش و یه جایی تو ذهنشون همیشه جزو یکی از راه های طبیعی برای حل مشکلاتشون هستش.محمد خیلی وقته که دیگه نمی نویسه(شاید رفته به یه جایی که دیگه کسی نیست که اونو به خاطر زیاده خواهی جنسیش اذییتش کنه و اون الان یه آدمه اصولی برای خودش شده!!!)
برای من هم خودکشی همیشه هست.من یه روزی به میل خودم از پیش شما میرم.شاید یک ماه یا یک سال یا یک دهه ی دیگه.معلوم نیست.اما مطمئنم که به مرگ طبیعی نخواهم مرد.
توی این دنیا سه نفر رو می شناسم که دیوونه وار عاشقم هستم.دوتا پسر و یه دختر.شاید باز هم باشن,اما من نمی شناسمشون.نمی دونم چی توی وجود من هستش که با هر کی یه کمی صمیمی میشم از من خوشش میاد.
امروز توی کلاس زبان مثل همیشه دیر رسیدم.همیشه هم علتهای تاخیرم رو می گم و دروغ نمی گم.یه روز خوابم می بره یه روز ترافیک و یه روز هم با جی افم تو خیابون قدم می زدم یه روز هم تاکسیه بنزین نداشت و رفت بنزین زد یه روز هم مامان منو سر خیابون پیاده کرد و من مجبور شدم تا ته خیابون رو پیاده برم.
یکی از بچه ها گفت اگه دیر میاد اما راستشو می گه.معلم زبان هم از من خوشش میاد و دعوام نمی کنه.
خلاصه من موندم بین این همه آدمی که منو می خوان و من هم دلم نمیاد که دلشون رو بشکونم و جواب رد بهشون بدم.
الان هم توی دانشگاه یه پسر از من خوشش اومده و هی میاد با هم حرف می زنه نمی دونم که چی کارش کنم.منه بیچاره هر ترم باید توی دانشگاه از دست یه پسر فرار کنم.قیافم معمولیه و اندامم هم خوبه اما اون جوری نیستم که همه بخوان هی برام بمی رن.یه دختر معمولی که همیشه داره می خنده و به همه کمک می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:25  توسط لیدا  | 

بدون هدف تو خیابون راه می رفت.دیگه براش هیچی مهم نبود.براش مهم نبود که آینده چی میشه!اینکه کدام جنسیت رو انتخاب کنه.اون دیگه نمی خواست خودشو پیدا کنه و به این که هیچ عشقی تو دنیا ختم به خیر نمی شه ,اعتقاد پیدا کرده بود.فهمیده بود که تو دنیا با هر کس ,هرچقدر هم که صمیمی باشی,باز هم یه جایی یه لحظه می رسه که از تنهایی در حال منفجر شدن هستی.گاهی وقت ها هم از این تنهایی خیلی لذت می بره و نمی خواد با هیچ کس تقسیمش کنه.
نیمه شب با جی افش داشت چت می کرد.خیلی از رابطش راضی بود و ازین که با اون آشنا شده خیلی خوشحال بود.داشتن حرفایی که تو دلشونه رو به هم می گفتن که جی افش گفت: تبسم,تو یه روز از من خسته میشی.
تبسم دلش شکست.شاید هم تیکه تیکه شد.شاید هم بدترین اتفاق زندگیش براش اتفاق افتاده بود.این بار دیگه از ته قلبش اشک می ریخت و گریه می کرد.چرا؟چرا تبسم به خاطر بای بودنش انقدر باید زجر بکشه؟چرا باید توی آتیش عشق به هم جنسش بسوزه و یه همچین قضاوت سنگدلانه ای دربارش بشه؟چرا کسایی که عامه ی مردم به اونها بخاطر گرایش جنسیشون مورد احترام واقع نمی شن,یک همچین رفتار زشتی با بایها دارن؟آخه مگه خود اونها طعم تنهایی و جدا از بقیه بودن رو نچشیدن,پس چرا با کسایی که مثل خودشون جزو اقلیتها هستن,همدردی نمی کنن؟
تبسم توی اتاقش ,جلوی مانیتور اشک می ریخت.نمی دونست به کسی که با تمام وجود دوسش داره ,چی باید می گفت.
تبسم تصور می کرد که برای سوگند کاملا شناخته شدست و سوگند به خلوص نیت تبسم آگاهه و از توی نگاهش عشقش رو به سوگند فهمونده اما فهمید که همه ی این چیزا تصورات خام خودش بوده!
رینگ.رینگ...
تبسم نمی خواست که با کسی حرف بزنه.
سوگند بود.
نمی دونست به اون چی بگه.نمی دونست که می تونه از حرف هایی که شب گذشته بینشون رد و بدل شده بگذره و با خوشحالی با سوگند حرف بزنه یا نه.دلو زد به دریا و جواب تلو داد.سوگند با صدای گرفته احوالپرسی کرد.اما تبسم تا صدای اونو شنید ,تمام غمو غصش از یادش رفت و با مهربونی و صمیمیت باهاش صحبت کرد.
تبسم که انگار صد ساله که سوگند رو ندیده باهاش یه قرار گذاشت و بعد از نیم ساعت داشت توی چشمای سوگند نگاه می کرد و از صدای نفسای اون لذت می برد .تبسم دیگه قبول کرده بود که بای بودن گرایشیه که برای سوگند خوشایند نیستش.می دونست که سوگند دوست داره که با لزبین دوست باشه.اما تبسم نمی تونست گرایش جنسیشو سرکوب کنه.خودش هم گرایش به پسر رو دوست نداشت.
تبسم سرش رو روی شونه های سوگند گذاشت و سوگند هم مثل همیشه توی موهای تبسم دست می کرد و اونو نوازش می کرد.
تبسم چشماشو بست و به خودش قبولوند که دیگه به بای بودنش فکر نکنه,چون آخرش به هیچ نتیجه ای نخواهد رسید.اما ایمان آورد که هیچ انسانی نمی تونه بطور کامل تنهاییاشو پر کنه و تمام حرف های توی قلبش رو به دیگران بفهمونه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:23  توسط لیدا  | 

بدبخت منم
من که هم تورا می خواهم و هم دیگری را
اول اورا میبینم
و بعد تورا
برایم لذتین
نام خدا بر زبانم جاری
این است نفرین زیبایش برای من
می خواهی مرا
می خواهد مرا
اما
بدبخت منم
که هردو را می خواهم
تبسم میزنم
نگاهم میکنی
می خندی اما
نمی دانی که می خواهم اورا
بدبخت منم
می بوسی مرا
می بوسم اورا
کارم را هوس می دانی
اما
بدبخت منم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 17:5  توسط لیدا  | 

اینجا جای من نیست
اینجا که همه می خواهند یک جنس را
اینجا جای من نیست
اینجا که تن ها می خواهد یکی را
اینجا جای من نیست
من که دوست می دارم همه را
من که می دهم به دختر عشق را و می گیرم از پسر آن را
جای من نیست بین این بیگانگان
همه بیگانه اند با این بیگانگان
اما
بیگانه با من بیگانه است!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 17:4  توسط لیدا  | 

زیباست دختر همسایه

او که دل ها می برد از پسران

اما نمی داند که دل من را هم می برد

مادرم گفت به من

عروس خوبیست برای برادرت

اما نمی داند

که عروس بهتری خواهد بود برای دخترش

مادرم گفت به من

شوهری می خواهم برای تو

اما نمی داند که من

شوهر و عروس می خواهم برای خود

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 17:3  توسط لیدا  | 

seems like it was yesterday when i saw your face

you told me how proud you were,but i walked away

if only i knew what i know today

Ooh,ooh

i would hold you in my arms

i would take the pain away

thank you for all you've done forgive all your mistakes

there's nothing i wouldn't do

to hear your voice again

sometimes i wanna call you

but i know you wont be there

ohh i'm sorry for blaming you

for everything i just couldn't

do

and i've hurt myself by

hurting you

some days i feel broke

inside but i won't admit

sometimes i just wanna

hide 'cause it's you i miss

and it's so hard to say goodbye

when it comes to this , oooh

would you tell me I

was wrong?

would you help me understand?

are you looking down upon

me?

are you proud of who I am?

there's nothing I

wouldn't do

to have just one

more chance

to look into your eyes

and see you looking

back

ohh i'm sorry for blaming you

for everything i just couldn't

do

and i've hurt myself, ohh

if I had just one more day

I would tell you how much

that I've missed you

since you've been away

Ooh, it's dangerous

it's so out of line

to try and turn back time

i'm sorry for blaming you

for everything i just couldn't

do

AND I've hurt

myself

by hurting you

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 12:9  توسط لیدا  | 

پرنده دل میبرد اما این پرواز است که دل را به سوی پرنده جذب کرده

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 12:5  توسط لیدا  | 

خانواده هاي خوشبخت همه شبيه يكديگرند خانواده هاي بدبخت هر كدام يك شكل دارند. (لئون- تولستوي)
سعادتمند حقيقي كسي است كه هميشه همه جا و به همه چيز و همه كس بخندد. (كريستوفر- مارلو
)
سعادت ديگران بخش مهمي از خوشبختي ماست. (رنان)

سعادت را ما هميشه در خارج از زندگي جستجو مي كنيم در حاليكه سعادت فقط در شخص ما يافت مي شود. (فيثاغورث)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 12:1  توسط لیدا  | 

مادرم خوابیده

مادرم در اتاق کناری خوابیده

روی تخت با فاصله با پدر

من او را می خواهم

منن آغوشش را می خواهم

اما او,

هیچ نمی داند!

می گریم از دوری او

می گریم که تنهایم

اما او,

هیچ نمی داند!

به بهانه ی تولدش

او را بغل کردم و بوسیدم و بوییدم

اما او مرا نبوسید

او,

هیچ نمی داند!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:48  توسط لیدا  | 

داره حالم بهتر می شه

داشتم دق می کردم

این سولماز داشت منو دق می داد

فکر می کردم که دیگه منو مثله قبلا دوست نداره!اما منو زییییییییییییییییاد دوست داره

داشتم باهاش تلفنی حرف می زدم که بهم گفت:اگه فلان جور بودی من عاشقت نمی شدم!وقتی که کلمه ی عشق رو ازش شنیدم احساس کردم که از خجالت سرخ شدم

برام خیلی جالبه که حسم به اون درست مثله احساساتی بوده که به بی افم قبلا داشتم

گاهی موقع تلفنی حرف زدن من انقدراحساساتی می شم که داداشم بهم شک می کنه که دارم با یه دختر حرف می زنم!

تا حالا هیچ کسیو ندیدم که از من بدش بیاد ,اما از شانس بد من خواهر جی افم از من بدش میاد و خونوادش روی من خیلی حساسن!اینم از شانس بد منه که این جوره!

وقتی که بی اف داشتم ,همیشه اونا ناز منو می کشیدن و منم که اونا برام خیلی مهم نبودن و تو رابطم خیلی باهاشون راحت بودم و مثله یه دوست باهاشو رفتار می کردم تا جی اف!

اما الان می بینم که جی اف برام مهتر از بی افه و بیشتر دوسش دارم!

به یه احساساته ضد و نقیض در خودم می رسم ,اما به نظرم طبیعی هستش!من تازه دارم به خودشناسیه جنسی می رسم و گاهی به دوراهی می رسم دیگه!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:44  توسط لیدا  | 

http://www.we-change.org/spip.php?article71

دلم خیلی برای دخترایی که ختنه می شن می سوزه

عجب رسمو رسوماتی دارن مردم

من به رسمو رسوم ها احترام می ذارم اما این کار خیلی وحشتناک!

اما خیلی از کشورها دست از این کار برداشتن اما هنوز هم هستن کشورهایی که این کارو انجام می دن

من که حاضر بودم که خودکشی کنم اما ختنه نشم!

نمی دونم این پرده ی مسخره برای چی اصلا وجود داره!

من که دلم می خواد پرده نداشته باشم اما می ترسم از اینکه یه چیزی بره تو بدنم.

یه روز به مادرم گفتم که از س**س با پسر می ترسم و میله زیادی به این کار ندارم.مادرم هم گفتن که وقتی موقش برسه دلت می خواد.اما من هنوز نمی دونم که دلم س**س با پسر می خواد یا نه!؟آخه من بهم پیشنهاد س**س شده و منو بی افم با هم تنها بودیم اما من دلم نخواست که اونارو لخت ببینم و اونا هم که آخر مرام بودن با من کاری نکردن.(یه بی اف و یه کی هم که تیریپه ازدواجی بودیم!)

من هم یه زمانی مثله دختر لزبین از بدن مرد متنفر بودم و از بوی تن پدرم حالم بهم می خورد.به نظرم روی پوست مردا یه میکروبایی وجود داره که اگه با بدن من تماس پیدا کنه ,من مریض می شم.

تا اینکه ما برای اولین بار تو عمرمون بی اف دار شدیم.من 17ساله بودم و از سکس هیچی نمی دونستم.

از بچگی مادرم بهم یاد داده بودن که یه انسان سالم باشم.دروغو به خاطر اینکه باعث می شه اطرافیان اعتمادشون رو به من از دست بدن,نمی گفتم.کاراییو که انجام می دادم به خاطر اینکه می دونستم کار خوبیه انجام می دادم ,نه به خاطر رضای خدا.

دنبال مسائل س***سی هم اصلا نرفته بودم.چون حس جنسیم به پسر کم بود همیشه احساس می کردم که توی س**س فقط مرد که لذت می بره و زن هم جز زجرکشیدن هیچی ازین کارعایدش نمیشه!

بدون هیچ حس جنسی که داشته باشم, بی افم منو لخت کرد و من هم شورت پام بود و با تعجبی که داشتم زیرش منو خوابوند و با شورت روی بدن من خوابید و بعد از چند ثانیه صدای آخو اوخش درومد.من هم خیلی ترسیده بودم.فکر کردم که داره درد می کشه و حالش بد شده.می خواستم از اتاق بزنم بیرون و به یکی بگم که بیاد به دادش برسه,اما اون نذاشت و گفت که طبیعیه!

قلبم داشت وایمیساد!من که از س**س هیچی نمی دونستم و جز درس و سرچ عکس توی نت چیز دیگه ای بلد نبودم.اونروز فهمیدم که موقع ارضا شدن مردم آخو اووخ می کنن.

بعد از یه مدت که دیگه دلبستش داشتم می شدم و دیدم که رابطه ی ما فقط س**سه و من هم س**س برام مثله یه کارعادی بود و هیچ لذتی نمی بردم ,رابطمو قطع کردم.

تنها سودی که این رابطه برام داشت این بود که دیگه از بدن مرد بدم نمیومد و برام عادی شده بود.

من هیچ وقت وقتی که تو آغوشش بودم حسه جنسیم تحریک نشد!!!اون هم می گفت که بعضی دخترا رو فقط س***س, اون هم از جلو ارضا می کنه.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:32  توسط لیدا  | 

بهتون التماس می کنم

تورو خدا

جون مادرت

جون اونی که می پرستیش,منو نکنید

تو ک**س من هیچی نکتید

من می خوام تا ابد باکره بمونم

به خدا کی**ت خوشکله

باور کن مشکل از منه

همه دخترا آرزوشونه که به جای من باشن الان,اما من می خوام برم پیش دوست دخترم

من اونو می خوام

من نمی گم تورو نمی خوام

اما فکر سکس با من نباش فقط یه دوست فاب برام باش,همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:18  توسط لیدا  | 

عشق شیرین

اما ممنوع!

عشق زیبا

اما ممنوع!

عشق روحانی

اما ممنوع!

عشق جسمانی

اما ممنوع!

کی معنی کرد عشق رو؟

کی تعریف کرد مرز عشق رو؟

من معنیه عشقو چشیدم

من فهمیدم که این حرفای عاشقانه که بقیه به هم می زنن ,واقعیه

من خیلی چیزا فهمیدم

من یه چیزایی دارم میفهمم

اما این فهمیدنها به نفع من هستش؟

خوبه که دارم می فهمم؟!

از من کاری برمیاد؟

چی کار می تونم بکنم؟

فقط خوندنو نوشتن!

غیر از نت کجا می گی که جز اقلیتهای جنسی هستی؟

یه بیچاره ای که خودتم نمی تونی تا چه حد بدبختیت!

چی کار می خوای بکنی؟

فرار؟

کجا؟

اگه خدا هست پس چرا ما رو بدونه جفت آفرید

ما برای خودمون اگه جفت داریم ,پس چرا می گن گناهه؟

اگه جفت نداریم پس تکلیف ما چیه؟تا ابد تو جهنمه تنهایی موندنو مردگی کردن؟

سرم داره گیج میره...

تکلیف من چیه؟

اون جلسه که خدا داشت تکلیف به ما می داد من غایب بودم

می گی کجا بودم؟!

خواب بودم

سر کلاس بودم,اما تو خواب غفلت بودم

با خودم می گفتم که من هیچ وقت دنباله جفت نمی گردم و این چیزا به درد من نمی خوره

پس گوشامو گرفتم و به حرفای خدا گوش ندادم

اما بچه بودم

خام بودم

نمی دونستم که وقتی بزرگ بشم,یه روز دلم جفت می خواد

حالا چی کار کنم؟

من تکلیفمو نمی دونم

خداجون کمکم کن

خداااااااااااااااااااا

چی کار کنم؟

مگه نمی گی که هر حسی تو بدنه توی دنیا راهی برای ارضا شدنس هست,پس چرا رابطه ی دوتا همجنس گناهه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:16  توسط لیدا  | 

داشتم شماره ی 21 ماها رو می خوندم

نوشته بود:همجنسگراها به همجنسگرایی خود افتحار کنید

هه هه

حتما ماها

از فردا یه بلندگو می گی رم تو دستم و به همه می گم

همه هم میان و با یه چوب بزرگ می زنن تو سرم تا بیشتر احساس غرور کنم

هزار بار به مامان گفتم که انقدر به رابطه ی من با پسرا گیر نده

بهش گفتم که دختر و پسر برام فرقی نداره اما نمی تونه حرفمو درک کنه

جدیدا که حس جنسیم همش به سمت دختر شده و وقتی با یه دخترم احساس راحتی نمی کنم

نمی تونم توی تاکسی خودمو به یه خانم بچسبونم چون از نظر جنسی بهم حال می ده و من نمی خوام از کسی سواستفاده کنم!

دو ماه پیش که فهمیدم به احساسات من می گن بای,كلي ذوق كردم

خدا رو شكر مي كردم كه منو يه جور خاص آفريده و به من تواناييهايي بيشتر از بقيه داده

اما الان خيييييييييلي افسرده شدم

از اين تفاوت خوشم نمياد

مي دونم كه از دختر واقعا لذت مي برم اما يه احساس گناه دارم.به خودم مي گم ,كه ديگه به همجنسگراها نمي گن بيمار اما ته دلم ناراحتم از سكسم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:12  توسط لیدا  | 

پامو می ذارم رو گاز.تا اونجایی که به هم حال میده فشار می دم.195 سرعتم شده.اعصابم خورده.از چی فرار می کنم با این سرعت؟مگه می شه از دست چیزی هم تو این دنیا فرار کرد!
امشب قشنگترین لباسمو پوشیده بودم.همه می گفتن که این لباس خیلی بهم میاد.اما اون مثه همیشه از همه کمتر درباره ی من حرف زد.اون هیچ وقت نمی تونه احساساتشو کامل بیان کنه.من می دونم که اون از همه منو خوشکلتر می بینه.اما از همه کمتر حرف می زنه.
تو خیابون جز منو چراغا چیز دیگه ای نیست.همه خوابن.می تونم صدای موزیکمو تا اونجایی که دلم می خواد بلند کنم.می تونم روسری مسخرهرو بردارم تا صدای باد به گوشم برسه.می تونم حتی جیغ بزنم.توی این خیابون هیچ کس نیست.
دلم می خواد تا صبح رانندگی کنم.
بوق!بوق!
-کجا خانوم با این سرعت؟
-خفه شو آشغاله پست!دارم از دست موجود پستی از جنس خودتون فرار می کنم!گمشو !چیه؟می خوای منو ببری تو خونت,کیرتو مثله دم سگ برام تکون بدی و تا تخماتو بکنی تو حلقم؟
-خفه شو کس خل!
با تمام نیروم پامو میزارم رو گاز و از دستشون فرار می کنم.همش تقصیر فروید!اون درست فهمیده بود.اون می گفت که "همه ی مشکلات جامعه بخاطر سرکوبیه حس جنسیه و باید انسانها هرچقدر که می خوان از لحاظ جنسی ارضا بشن."
منم با حرفش موافقم.بدبخت یه چیزایی فهمیده بوده اما ناکامل!
همه ی مشکلات به خاطر ارضا نشدنه جنس نره!این موجودات مذکر به خاطر ارضا شدنشون حاضرن هر بلایی سر خانوما بیارن!
همه ی مشکلات تو دنیا به خاطر وجود مذکرهاست.البته 5%از مردا هم خوبن.اما همشون مردن و یا یه مرده ی متحرکن.
رینگ!رینگ!!
-الو
-الو . سلام تبسم
-چی کار داری ؟
-فرشید هستم
-ا؟!!من فکر کردم دختر خالمی!!!
-چرا این جوری حرف می زنی؟
-چون می تونم.الان هم اعصابم خورده.خدافظ
رینگ!رینگ!رینگ!رینگ...
تبسم!چه اسم مسخره ای!ننه ی ما هم واسه تولش چه اسمی گذاشته!از وجود خودم حالم به هم می خوره!من نتیجه ی چیم؟شب اول ,باباهه آبشو می ریزه تو کس ننه ما و به نظرش مهمترین کار مردونه ی زندگیشو کرده!
همیشه حالم بهم می خوره .وقتی که می بینم حاصل یه همچین کار فجیعی هستم.هیچ وقت ننه و بابام عاشق هم نبودن!ننه هه بخاطر پول اومد زنه این نره خر شد.باباهه هم به خاطره این که ننه ما باکره و خوشکل بوده!
هیچ وقت این دوتا نگاه عاشقانه به هم نکردن.یه روز ننم بهم گفت که بابات از من سواستفاده ی جنسیو مالی می کنه.
دلم براش سوخت!بیچاره با کلی آرزو اومده تو خونه ی مثلا بخت .خیلی بهش گفتم طلاق بگیره اما می گه یه زن مطلقه تو جامعه جایی نداره.بیچاره به خاطره اینکه اسمه یه نره خر فقط روش باشه,داره به این زندگیه پر از خفت تن می ده.
لیاقتش بیشتر از اینا بود.اما این گیرش اومد.
واسه همین روی دوست پسرای من خیلی حساسه, تا با یه آدم با خونواده ازدواج کنم و خوشبخت بشم.اما من که تا حالا هیچ پسر خوبیو ندیدم.همشون اون خصلاتای مردونه وحشتناکشونو یه جورایی دارن.
دلم می خواد با دختر,این فرشته ی آسمونی,این موجود مهربون و ناز ازدواج کنم.اما تا وقتی که توایران هستم باید سختیهای زیادیو تحمل کنم.بلخره یه روز می ریم زیر یه سقف.تنها امیدی که تو زندگیم دارم ,یه خونه با زنم و بچمون.خواستن توانستن است!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:23  توسط لیدا  | 

وقتی چشماشو باز کرد,تو آغوش پدرش بود.آخرین باری که پدرش اونو تو آغوشش گرفته بود,کی بود؟خیلی وقته که پدرشو لمس نکرده بود,دلش برای صورت زبر پدرش تنگ شده بود.دلش می خواست پدرشو ببوسه,اما...
اگه پدر متوجه می شد که دخترش بهوش اومده,حتما اونو روی تختش رهاش می کرد.
آه ه ه...پدر!پدر!به آغوشت نیاز دارم!
می خوام تا چند ساعت خودمو به بیهوشی بزنم تا از گرمای آغوش پدرم لذت ببرم.
-سونیا کجایی؟بیا این دخترتو بگیر!با این دختر تربیت کردنت!همیشه مایه ی اعصاب خوردیه ماهستش! کاش بمیره از دستش خلاص شیم!
تازه یادم میاد که جه بلایی سرم اومده.تو خونه تنها بودم,تصمیم گرفتم که این بار تصمیممو عملی کنم,فرشید گفته بود که پنجاه تا قرص صورتیه قلب خورده,حتما برایه منم جواب میده.اما چند تا قرص دیگه هم باهاش می خورم تا حتما جواب بده و دیگه بهوش نیام.
حالا چی شده؟من قرص خوردم!الان یعنی روحم؟!!!
-تبسم!تبسم!چی کار کردی؟باید ببریمش دکتر.صد بار گفتم بهت که با بچه هات درست حرف بزن!
-تقصیرتو هستش!هر وقت خواستم تربیتشون کنم,اومدی وسط!
-زود آماده شو تا بریم.
وای,مامان,مامان,منو بغل کردی!!!مامان می خوام منو ببوسی.مامان روی لبمو ببوس,مامان لبمو ببوس,مامان از گرمای بدنت خوشم میاد,مامان چرا فاصله ی بین منو تو انقدر زیاده؟؟مامان,من دوست دارم و به محبتت نیاز دارم...
الان شب شده ,من هنوز نفهمیدم که چرا نمردم!!؟اما فرشید گفته بود که پنجاه تا قرص خورده!
اما خب می ارزید;آخه مامان_بابا منو تو بغلشون گرفتن.کاش می شد که هر روز برای چند ساعت بیهوش شد تا اونا منو بغلو نوازش کنن...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:21  توسط لیدا  | 

من ,اصرار
تو ,عصبی
من ,سماجت
تو ,داد
من ,قهر
تو ,اخم
من ,ناراحت
تو ,پشیمان
من ,پشیمان
من ,تبسم
تو ,بوسه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:19  توسط لیدا  | 

گوش می کنم صدایت را
چیزی گفتی شاید
نگاهم را کشف می کنی
به تو می نگرم
به آفتاب زندگی
می یابی مرا؟
با نگاه نمی فهمی
می گویم که هستم
با تو می مانم
بی تو زندگی جاریست
اما
با تو جاری تر

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:17  توسط لیدا  | 

تبسم:ساعت چنده؟
سوگند:احتمالا باید 7 باشه
تبسم:اوه پس امروز دیر می رسم سر کار!
سوگند:بیخیال کار...
عجب شبی بود ,دیشب
تقریبا 16 ساله پیش تو دانشگاه با هم آشنا شدن.اونا خیلی زود با هم صمیمی شدن و همه فکر می کردن که اونا دوستای قدیمی هستن و تعجب می کردن که به این زودی  تا این حد با هم صمیمی شدن.
سوگند تبسمو دوست داشت,اما تبسم با پسرایه زیادی رابطه داشت و توجهی به علاقه ی سوگند نمی کرد
سوگند همیشه با تبسم می رفت سر قرارایی که تبسم با پسرا می ذاشت.
سوگند همیشه غم بزرگی تو سینش بود و دلش می خواست اینو با تبسم در میون بذاره,اما از عکس العمل اون می ترسید
اونا کارشناسیشونو گرفتن.سوگند دلش می خواست که بره سر کار و نمی خواست که ادامه تحصیل بده,اما تبسم داشت سخت برایه ارشد می خوند و می خواست که درسشو ادامه بده.سوگند هم برایه اینکه رابطش با تبسم ادامه داشته باشه,برایه ارشد امتحان داد و تمامه انتخاباشو مثه تبسم زد تا همون جایی که تبسم قبول میشه,اونم قبول بشه .
هردوشون تهران قبول شدن.تبسم خیلی خوشحال بود ,چون از پسرایه تهرونی خیلی خوشش میومد و از خونوادش هم دور می شد و دیگه کسی مزاحمش نبود و راحت می تونست به پسر بازیش برسه.
با هم یه خونه تو تهران خریدن و فقط سالی یه بار, اونم برای عید می رفتن به شهر خودشون و بقیه سالو تهرون بودن و درس می خوندن !!
تبسم هر شب یه پسر می آورد با خودش خونه و سوگند هم هیچ دخالتی تویه کارایه اون نمی کرد و خودشو به نفهمی زده بود!
اونا درسشون تموم شد.
تبسم که تهران خیلی بهش حال داده بود,تصمیم گرفت که همونجا بمونه و مشغول به کار بشه.
سوگند این بار هم به خاطر اینکه از اون دور نشه ,مثه اون همونجا موند و تویه همون کارخونه ای که تبسم کار می کرد,یه کار برایه خودش پیدا کرد.
اونجا پسرایه خوشتیپ زیادی مشغوله به کار بودن و تبسم با علاقه ی زیاد سر کار می کرد.
سوگند هم که از شیطونی بدش نمیومد ,تویه اذیت هایی که تبسم می کرد باهاش همراهی می کرد و با هم خوش می گذروندن.
تا اینکه یکی از این شیطنت ها برایه تبسم جدی شد و دیگه براش این اذیتها و سر کار گذاشتن پسرا ,جالب نبود.
سوگند می دید که تبسم هر روز عاقل تر میشه و دیگه دنباله پسرا نیست و تمامه فکرش فقط متوجه ی یه پسره .
تبسم دیگه سنش داشت می رفت بالا.اون 35 سال داشت و تا حالا به هیچ پسری دل بسته نشده بود.اون اصلا آدمی نبود که بخواد زیر بار مسولیته زندگی بره.
سوگند داشت نگران می شد و همیشه از اومدن چنین روزی می ترسید.تبسم می خواست شوهر کنه و سوگند رو تنها بذاره.
این برایه سوگند خیلی سخت بود و تحمله دوری از تبسم رو نداشت.
باید کاری می کرد. اما چی کار؟چطور می تونست که احساساتشو به تبسم بگه؟
یه روز که قرار بود نامزد تبسم,تبسم رو به داداشش نشون بده;تبسم که دلش نمی خواست دوستش بدونه شوهر بمونه,به زور سوگند رو با خودش برد سر قرار.
اتفاقا همون جوری که تبسم فکر می کرد ,برادر نامزدش از سوگند خوشش اومد
سوگند هم که تنها راه نزدیک بودن به تبسم رو همین راه می دید,علی رقم میله باطنیش جواب مثبت داد و تبسم هم ازینکه برای دوستش کاری کرده خیلی خوشحال شد.
هر روز 4 نفری با هم قرار می ذاشتن و با هم در باره ی زندگیه آیندشون حرف می زدن.
سوگند هم که به خودش داشت تلقین می کرد که به نامزدش علاقه مند بشه ,با اشتیاق با اون حرف می زد.
از رابطه ی اونا 4 ماه می گذشت.
همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت;تا اینکه یه شب تبسم با صورت خونی به خونه برگشت.
سوگند که تبسم براش همه ی زندگیش بود ,با دیدن قیافه ی اون زد زیر گریه و محکم اونو تو آغوشش گرفت.
تبسم هم ماجرارو به سوگند گفت .
یکی از پسرایی که چند ساله پیش با تبسم دوست بود,محله کار نامزده تبسمو پیدا کرده بود و چون تبسم اونو سر کار گذاشته بود و با احساساتش بازی کرده بود;برای اینکه از تبسم انتقام بگیره ,ماجرای دوستیش با تبسم رو برای نامزده اون تعریف کرده بود و نامزده اون هم که خیلی روی تبسم حساس بود با شنیدن این موضوع تبسم رو حسابی کتک زده بود و آبرویه تبسم رو توی کارخونه برده بود;
تبسم هم که نمی تونست چنین رفتاریو از نامزدش ببینه تا نیمه های شب توی خیابون راه رفته بود و گریه کرده بود.
بیچاره تبسم !
یه عمر با عواطفه آدما بازی کرده بود و حالا داشت چوبه کاراشو می خورد.
از زندگی ناامید شده بود.
جاییو نداشت بره .
یادش افتاد که تو این سالها به کسی از صمیمه قلبش علاقه داشته ,اما هیچ وقت به این حسش توجه نکرده بود!
اما حالا که زندگیشو تموم شده می دید,یاد احساسی که سالیانه سال روشو خاک گرفته بود ,افتاد;
به یاد کسی که همیشه باهاش بود,
کسی که باهاش شادی ها و ناراحتی هاشو تقسیم کرده بود,
سوگند!
سوگندی که همیشه براش مثه خواهر نداشتش می موند!
سوگندی که اونقدر همیشه بهش نزدیک بود که نمی دیدش!
به یاده تمامه روزایی  که با سوگند بود ,افتاد.
الان تو آغوشه سوگند بود و انقدر احساسه تنهایی می کرد که یادش افتاد عشقی که همیشه تو دلش بوده و اون به خاطره همین عشق ,تاحالا کسی جز نامزدش نتونسته عاشقش کنه,همین عشقه به سوگنده.
الان غرق در بوسه هایه سوگند بود,
اونا عاشقانه همدیگرو تویه آغوش گرفته بودن.
سوگند که همیشه از ابراز علاقش به تبسم می ترسید ,این بار جرئت پیدا کرده بود و هزار بار تویه گوشه تبسم گفت :عاشقتم!
مثله این بود که سالینه ساله که همدیگرو ندیده بودن
تبسم از بوسه هایه سوگند لذت می برد و نمی دونست که چرا هیچ وقت به احساسش به سوگند توجه نکرده
سوگند:تبسم,فرشته ی زیبایه من,منو ببخش که هیچ وقت احساسمو بهت نگفتم
تبسم لبخند می زنه و با تمامه وجودش سوگندو به خودش می چسبونه و داغترین بوسشو نثار لبهای سوگند می کنه
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:15  توسط لیدا  | 

از بچگی می دونستم که با بقیه یه فرقی دارم ,اما نمی دونستم این تفاوت کجا وجود داره.
از وقتی که خودمو شناختم دلم می خواست که یه دوست دختر داشته باشم و همیشه با هم بمونیم ,اما هیچ دختری نمی تونست توقعاته منو براورده کنه و می دیدم که هیچ دختری به دنباله دوست دختر نیست و این احساساته من یه طرفست.
با دختر داییم خیلی خوب بودم و همیشه با هم بودیم.
7 ساله بودم.تو خونه اونا داشتیم دکتر بازی می کردیم,دیدم که مثه همیشه رفتار نمی کنه و از من می خواست که شورتمو در بیارم.من هم که بچه بودم و اصلا نمی تونستم حدس بزنم که چه نقشه ای تو سرشه,به حرفش گوش دادم.اون شروع کرد به ور رفتنه من و من هم با تعجب بهش نگاه می کردم.از کارش خوشم اومده بود و با خودم می گفتم اون از کجا این کارارو بلده.تا مدتی این شده بود بازیه ما.اما حالا که بهش فکر می کنم نفرت تمام وجودمو می گیره.نمی دونم اون بجز من با دختره دیگه ای هم این کارو کرده یا نه؟ما از اون موقع تا حالا دیگه هرگز این کارو نکردیم و دربارش هم حرف نزدیم.نمی دونم اون بایه یا استریت!اما من دیگه اونو دوست ندارم!
کلاسه چهارم که بودم با یه دختره خیلی صمیمی شدم.اون از من جسش بزرگتر بود و دوسال هم از من بزرگتر بود.اون که ازون دخترایه خبره بود و من هم که از قبل تجربه داشتم ,یه روز تصمیم گرفتیم که با همدیگه مثله تو فیلما سکس داشته باشیم.من هم که ازین کار لذت می بردم تا پیشنهادشو شنیدم با کماله میل قبول کردم.
تو خونه ما تنها بودیم.اون شروع کرد به لخت کردنه من.من هم خودمو کامل در اختیارش گذاشته بودم.داشتم از وجودش مست می شدم که دیدم داداشش اومد تویه اتاق و دوستم هم مارو تنها گذاشت.ترس تمام وجودمو گرفته بود.حتی نمی تونستم جیغ بزنم.گریه می کردم و التماس,اما اون مشغوله کار خودش بود.شب که رفتم خونه از ترس و درد نتونستم بخوابم.تا مدتی هم از همه پسرا می ترسیدم و خبلی هم ترسو شده  بودم.از دوستم می ترسیدم.می خواستم اونو بکشم.اما اون بهم التماس کرد و گفت روحشم از بودنه داداشش خبر نداشته.و من هم جز اون کسه دیگه ای رازمو نمی دونست و فقط با اون راحت بودم,اونو بخشیدم .اما دیگه حرفی از سکس با هم نزدیم.
اول راهنمایی عاشقه همکلاسیم شدم.دختر زیبایی بود و من همیشه توی کلاس در حاله بوسیدنه اون بودم.بچه ها که نمی تونستن درک کنن که من عاشق اون هستم و عشق من هم دلیل نداره.شروع به سنگ انداختن کردن و دلیل علاقه ی من رو به خاطر برادرهای اون می دونستن و حرفاشون رو مثل تیری به قلب من پرتاب می کردن و علاقه ی من هم که یه علاقه ی یه طرفه بود و دوستم مثله بقیه نمی تونست احساساسته من رو درک کنه با شنیدن حرفهای بچه ها از من دور شد.همه می دونستن که برادرهای اون خیلی خوشکلن و دخترها می مردن برایه اونا.من هم مثله بقیه دوستام از زیباییه برادراش لذت می بردم.اما من عاشقه خودش بودم.
دوم راهنمایی دلم می خواست که دوست پسر داشته باشم .اما نمی دونستم چطور باید با یه پسر ارتباط برقرار کرد.همکلاسیام که دوست پسر داشتن خیلی از رابطشون راضی بودن .اما من ازون کارهایی که  دخترا بلدن تا توی خیابون برای پسرا جلب توجه کنن,بلد نبودم .احساس تنهایی شدیدی می کردم .از یه طزف توی عشقم به همجنسم می سوختم و نمی تونستم به کسی راز دلمو بگم;از طرفی هم از نداشتن رابطه با پسر احساس کمبود می کردم و آرزو می کردم که کاش بلد بودم و با یه پسر دوست می شدم.
اول دبیرستان که رفتم همون روزای اول توی مدرسه دختریو دیدم که با یک نگاه عاشقش شدم.نمی دونستم اسمش چیه.اما با همون نگاه اول فهمیدم که اون دختر آرزوهای منه.اون دقیقا همون چیزی بود که من می خواستم.یه دختر شیطون که تیپ اسپرت داشت و از لحاظ قیافه و اندام خیلی شبیه خودم بود.
بلد نبودم که چطور باید با کسی که توی کلاسم نیست ,حرف بزنم.همیشه می دیدمش و آرزو می کردم که دوست دخترم اون بود.
دوم دبیرستان که رفتم.اول مهر مثله همیشه رفتم و نیمکت اول نشستم.دیدم که دختر آرزوهام وارد کلاس شد و پیش من نشست.از خوشحالی توی پوستم نمی گنجیدم.من به آرزوم رسیده بودم.حالا باید کم کم خودمو بهش نزدیک می کردم.باید بهش نشون می دادم که من می تونم براش بهترین یار زندگیش باشم.
اون همون طوری بود که من با نگاه کردن ,حدس زده بودم.مهربون و ناز و شیطون.اما اون یه عیب داشت که برای من بزرگترین عیبش بود;اون اهل دوستی با دختر نبود.اون اصلا به دخترا توجه نمی کرد و براش فقط پسر مهم بود.اون با دخترا می رفت پسربازی.من عاشقش بودم.یه عشق واقعی.اما یه علاقه ی یه طرفه بود.اون اصلا متوجه احساسات من نبود.من می دیدم که اون از پسر خوشش میاد.من هم مثل اون از پسر خوشم میومد.اما مثل اون بلد نبودم که دوست پسر داشته باشم.
سال سوم شد.من و اون باز توی یه کلاس بودیم.من دیگه به بی توجهی اون عادت کرده بودم.زمستون اون سال  برای یک هفته رفتم شیراز و با دخترای فامیل عصرها می رفتیم توی خیابون.من که تاحالا بدون مادرم از خونه بیرون نرفته بودم خیلی بهم خوش می گذشت.اونا خیلی راحت به پسرا نگاه می کردن و لبخند بهشون هدیه می دادن.اما من حتی نمی تونستم که سرمو بالا بیارم.من که خیلی دوست داشتم که دوست پسر داشته باشم .یکی از دخترای فامیل منو با خودش برد سر قرارش و منو با یه پسر آشنا کرد.من از خوشحالی ذوق مرگ شده بودم.احساس غرور می کردم.تمام احساسات لطیفمو نثار دوست پسرم کردم.اما این خوش حالی زیاد طول نکشید و ما از شیراز برگشتیم.من شمارمو به اون دادم اما هرگز با من تماسی نگرفت.دوباره تنها شدم.
به خاطر شغل پدرم,سال بعد اومدیم شیراز.من که فکر می کردم با اومدن به شیراز من از تنهایی در میام و کلی دخترو پسر باحال با من دوست میشن,از اومدن مون به شیراز خیلی خوشحال بودم.اما تازه اول تنهاییم بود.من با فرهنگه یه شهر دیگه بزرگ شده بودم.نمی تونستم شیرازیا دوست بشم.
عشق من به همکلاسیه دبیرستانیم بیشتر شد.تصمیم گرفتم که با یه پسر دوست بشم و عشق دیگه ایو توی زندگیم بیارم.با هر پسری که آشنا می شدم یه عیب روش می ذاشتم و رابطمو باهاش قطع می کردم.هیچ کس لیاقت منو نداشت.تا اینکه دیگه تسلیم شدم و با یه پسر فقط برای یه دوستیه معمولی آشنا شدم.
کسری برام مثله برادرم می موند.اون هم به من مثله خواهرش احترام می ذاشت.با هم درس می خوندیم و سعی می کردیم که برایه هم دوستای واقعی باشیم.بعد از یک سال مادرم به رابطه ی من پی برد و چون کسری از خونواده ی پاییینی بود و مادرم به من اجازه ی ادامه ی رابطو رو ندادن.من هم که از لحاظ عاطفی وابسته نشده بودم .خیلی راحت حرف مادرو قبول کردم.
من وارد دانشگاه شدم.با خودم گفتم که توی دانشگاه کلی دخترو پسر هست که می تونم یه دوسته خوب پیدا کنم.
من دیگه کم کم فهمیده بودم که برای من دختر و پسر مثل هم هستن  و توی دانشگاه خیلی راحت با پسرا حرف می زدم.
بعضی از دخترا منو جلف می دیدن .بعضی های دیگه هم فکر می کردن انقدر از پسر لذت می برم که راحت می تونم باهاشون ارتباط برقرار کنم.
اما بعد از یه مدت برای اینکه پچ پچهای دخترارو کم کنم.ارتباطم با پسرهارو قطع کردم.
من از طریق دوستام با یه سایت دوست یابی آشنا شدم.از اونجا بود که تصمیم گرفتم فقط دخترهارو جز دوستام قرار بدم و با هیچ پسری ارتباط برقرار نکنم.ازینکه فقط دختر دوروبرم بود خیلی لذت می بردم.برای دخترا پیغامهای اخلاقی می ذاشتم.شده بودم یه عضو فعال سایت.اما من اصلا از همجنسگرایی چیزی نمی دونستم و دخترهایی هم که براشون پیغام می ذاشتم همه استریت بودن و فقط از پیغام های من تشکر می کردن.من چون برای هر دختری پیغام می ذاشتم پسر ها با اسم من زیاد بر می خوردن و خیلی پسر طرفم میومدن اما من از دخترا بیشتر خوشم میومد و همه رو ایگنر می کردم.
یه دختر منو اونجا اد کرد و من هم چون می دیدم که اکثر موقع ها اون انه باهاش بیشتر ارتباط برقرار کردم.به وسیله ی اون با اسمه لزبین و علاقه ی دختر به دختر آشنا شدم.
من که از علاقه ی دو همجنس در حد فیلمای پورنو می دونستم با خوندن مجله های همجنسگراها مطالب زیادیو یاد گرفتم و بیشتر با احساساته و گرایشه جنسیه خودم آشنا شدم.فهمیدم که به انسانهایی مثل من میگن بایسکشوال.
وقتی می دیدم که تواناییه جنسیه من از همه بیشتر و اصلا محدود نیستم خیلی خوشحال بودم.احساس غرور می کردم و خدارو به خاطر بای بودنم شکر می کردم.من که تجربه ی جنسیم با پسر خیلی بد بود و همیشه سکس با پسر برم مثله یه کار نفرت انگیز بود ازینکه یه راه دیگه هم برام باز شده بود خیلی خوشحال بودم.
وقتی فهمیدم که بعضی از کشورها ازدواج همجنسگراهارو به رسمیت شناختن فکر خروج از ایران به سرم زد.اما هر چی بیشتر می گذشت دچاره یه حالت افسردگی می شدم و می دیدم که تا وقتی که نتونم خودم خرج یه زندگیه مستقل رو فراهم کتم باید ایران رو تحمل کنم.
دلم می خواست که به همه ی آشناها بگم که بایسکشوال هستم.اما از برخورد اونا ازین موضوع می ترسیدم.مادرم از همجنسگراها بدش نمیومد و اونارو مثله بقیه آدمه ها می دید.اما اگه می دونست که من هم از هم جنسم خوشم میاد با من چکار می کرد؟
برای اینکه از تنهایی خلاص بشم با یه دختر لزبین دوست شدم و الان هم دوستدخترمنه.دلم می خواد که همیشه با اون باشم و حداقل بتونم که از شیراز  با اون برم تهران و اونجا یه زندگی برای خودمون تشکیل بدم.من به آینده خیلی امیدوارم و همیشه میگم:خواستن توانستن است!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:13  توسط لیدا  | 

می نویسم از تو
می نویسم که بگویم گاهی
یا شاید لحظه ای
دوست می داشتم تو را
می نویسم که بگویم گاهی
یا شاید لحظه ای
در خیال
با تو بودن را تجربه کرده ام
می نویسم با تو
می نویسم که خیال
می رود به سوی تو
می نویسم که خیال
برمی گردد ز سوی تو
می نویسم بی تو
می نویسم که کسی
کنار من خفته است
نفسش شبیه توست
بویش شبیه توست
اما بدنش!
می گویند ز تو برتر است
می گویند لذت بخش تر است

سوگند به سوگند
که تبسم بی تو...
فقط در رویای تو زنده است

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:11  توسط لیدا  | 

اون روز صبح خیلی خوشحال بود.رفت جلوی آینه و یه لبخند به خودش زد;چون توی این شهر هیچ کس بلد نبود که بهش لبخند بزنه جز یه نفر که همه ی زندگیش و امیدش بود.مثه همیشه صبحونشو خورد و آرایش کرد و از خونه بیرون زد تا بره دانشگاه.از همه چیز لذت می برد,حتی از نفس کشیدنش(اون بعضی وقتا دچار خودشیفتگی می شه)توی دانشگاه به همه با روی خوش سلام می کرد و همه از دیدن قیافه ی خندونه اون شاد می شدن
اما هیچ کس از دل کوچیکه اون خبر نداشت!هیچ کس نمی دونست که تو ذهنه اون چی می گذره.هیچ کس نمی دونست
اون همه رو دوست داشت و به همه بدونه هیچ چشم داشتی محبت می کرد
مدتی بود که تو سرش آشوب بود و هیشکی اینو نمی دونست!حتی مامانش
اون همیشه می دونست که با بقیه آدما فرق داره.می دونست که احساساتش به یه پسر مثه یه دختر استریت نیست و احساساتش به یه دختر هم یه احساسه معمولی نیست!کلی علامت سوال توی ذهنش بود اما نمی تونست بهشون جواب بده.تا اینکه بطور اتفاقی با چیزایی آشنا شد که فهمید به احساساته آدمایی مثه اون می گن:بایسکشوال
حالا دیگه اون با خود جدیدش آشنا داشت می شد و دلش می خواست که باهاش که باهاش کنار بیاد و برای زندگیه آیندش برنامه ریزی کنه
برای اولین بار تو زندگیش به تنها خواستش جواب مثبت داد و یه دخترو به عنوان دوست دخترش انتخاب کرد
هر چی بیشتر می گذشت;بیشتر به اون دختر علاقه پیدا می کرد و این موضوع هم براش مایه ی خرسندی بود و هم مایه ی اعصاب خوردی
آخه اون همیشه میدونست که یه پسر نمی تونه اونو از نظر احساسی ارضا کنه و به پسر فقط به چشمه کسی که فقط برای سکس بهش نیاز داره,نگاه می کرد و همیشه غصه می خورد که چرا هیچ دختری اونو به جایه یه پسر به عنوانه یه دوسته فابریک انتخاب نمی کنه
حالا که به تنها آرزویه زندیگش رسیده بود براش دیگه غیره قابل تحمل بود که روزی با یه پسر همبستر بشه و اونو به عنوانه شریکه زندگیش قبول کنه
اما اون تو ایران زندگی می کرد و امکان ازدواج با یه دخترو نداشت
اون با این فکرا زندگیشو می گذروند و به گذشت زمان چشم دوخته بود
چند سالی گذشت
اون با دوست دخترش روزایه خییلی خوبیو می گذروند و هر خواستگاری که براش میومد,یه عیب روش می ذاشت و بهش جواب رد می داد
تو این مدت هیشکی از دله کوچیکش خبر نداشت,حتی دوست دخترش
تا اینکه اون یه دختر 35 ساله شد و پسری اومد خواستگاریش که از نظر خونوادش هیچ عیبی نداشت
اون که دیگه کلی با دوستش خوش گذرونده بود و دیگه حسش به یه پسر کاملا کم شده بود;با دیدنه خواستگاره تازش که پسره ایدآلش بود,تو دوراهی مونده بود
از یه طرف دوست دخترشو خیییلی دوست داشت و از بودنه با اون لذت می برد,اما از طرفی نیازهایی هم داشت که بیه دختر نمی تونست اونارو براورده کنه
زندگیه خوبش داشت تیره می شد
نمی دونست چی کار کنه و به کی دردشو بگه
روزا با خواستگارش می رفت بیرون و شب که می شد به دوستش زنگ می زد و باهاش حرف می زد
شب,تویه تخت خوابش هم به طرز برخوردش با این دو نفر فکر می کرد
اون نمی تونست که با هردوشون باشه
اون باید یکیو انتخاب می کرد
تصمیمشو گرفت
می خواست مثه بقیه آدما یه بار هم,پست زندگی کنه
به چند سالی با دختر حال کرده و بقیه زندگیشو هم با پسر حال می خواست بکنه
همه از تصمیمشو خوش حال بودن جز یه نفر,کسی که یه عمر عاشقانه بو اون محبت کرده بود و حالا می دید که با چه بی رحمی داره از زندگیش خودشو بیرون می کشه,دوست دخترش بو اون حق میداد اما این همه میمیرم براتها,این همه نه گفتنا به خواستگارایه قبلیش,اینا پس چی بود
دختر هر روز با نامزدش صمیمی تر می شد و از دوستش دورتر می شد
عجب شبیه امشب
همه دارن می خندن
همه می گن تبسم چه شوهر خوبی گیرش اومده
تبسم هم لبخندی به پهنای صورتش به مهمانها می زد
داشت کیف می کرد که بلخره لباس عروس تنش کرده
همه اونجا بودن جز دوستش
شب شد
همه رفتن خونه هاشون
اینجا فقط دو تا موجود دوپا هست
مرد با نگاهی عاشقانه به دختر نگاه می کنه
دختر یادش میاد که قبلا هم کسی اینجوری نگاش کرده
دختر لبخندی می زنه و تمامه گذشتشو فراموش می کنه
لباسشو در میاره و سعی می کنه که از گرمای بدنه مرد لذت ببره
چی شد
چرا
دختر نتونست از گرمای بدنه مرد لذت ببره
دختر نتونست بیشتر از این نقش آدمهای پستو بازی کنه
از سر شب تا حالا هزار بار به وجدانش گفت: خفه شو
اما دیگه کم آورد
یادش به تمامه عشق بازیاش افتاد
صورت دوست دخترش که از اول شب پیشه چشماش بود,این بار دیگه خیلی پررنگ شده بود
دیگه دروغ بس بود
لباسشو پوشید و مردو تنها گذاشت
به مرد گفت که
چی گفت
هنوز کسی نفهمیده که اون شب چه حرفایی بینه تبسمو مرد گذشت
اما الان راحته
مثله همیشه آغوشه دوستش براش گرمه
بالاخره تونستن که از شر خونوادهاشون خلاص بشن و برن یه کشور دیکه
اونا یه پسر کوچولو دارن  و از زندگیشون لذت می برن و بینه مردمی زندگی می کنن که بهشون احترام می ذارن و حقو حقوق دارن
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:6  توسط لیدا  | 

دیروز با بچه ها رفتیم استخر. خیلی وقت بود که استخر نرفته بودم.ما نه نفر بودیم.خوشبختانه 3 نفر دیگه بیشتر نیومده بودن و خیلی خلوت بود.
سوگند از استخر خوشش نمیومد و با اصرار من اومده بود .اولش یه کم بهونه داشت میو ورد تا زود بره خونه .اما من به همون روش خودم با کلی ناز و عشوه اونو نگه داشته بودم.
من عاشق شنا کردنم .اما از اینکه تنهایی برم استخر خوشم نمیاد .
همه ی بچه ها داشتن شولوغ می کردن و سر سرسره با هم دعوا می کردن .من و سوگند هم یه  طرفه دیگه داشتیم به همدیگه آب می پاشیدیم و صدای خندمون همه جا پیچیده بود.
دلم می خواست بپرم تو بغلش و یه لب جانانه ازش بگیرم .اونوقت دیگه پیش همه لو می رفتم و تمومه دوستامو از دست می دادم .
تاحالا چند بار نظر دوستامو درباره ی همجنسگرایی پرسیده بودم و همشون با کلی ایو وی می گفتن تا وقتی پسر هست کی میره دنباله دختر!
همیشه منتظر نظر سوگند بودم,اما اون یه دختر کم حرف بود و معمولا حرفی نمی زد.
یه بار تصمیم گرفتم که از صمیمیترین دوستم که سوگند بود شروع کنم و بهشون بگم که من هم به دختر علاقه دارم و هم به پسر,اما می ترسیدم که منو تنها بذارن و بدون دوست بشم.
توی خونه مامان بهم گیر می داد که چرا با پسرا انقدر زود صمیمی می شم و باهاشون انقدر رابطه دارم.سعی کرده بودم که بهشون بفهمونم که برایه من دخترو پسر فرقی نداره اما اون نمی تونست حرفمو درک کنه.فکر می کرد که دارم الکی می گم!
سوگند بدن خیلی سفیدی داشت و سینه هایه خوشکلو خوش فرم .اندامش برام جذاب بود و با خودم می گفتم خوش بحاله پسری که با او سکس داره.
برای اولین بار زمینو زمان از دستم خارج شد و غرق در اندام سوگند بودم.من اونو دوست داشتم. من به هیچ دختر دیگه ای اینجوری نگاه نمی کردم.
یهو به خودم اومدم.دیدم سوگند منتظره منه که بهش جواب بدم.اصلا سوالشو نشنیده بودم.از بقیه حرفاش فهمیدم که داره درباره ی   بستنی و کیکو این چیزا می پرسه.
دلو زدم به دریا.گفتم منو که نمی کشه.یا احساسات منو درک می کنه یا قهر می کنه و می ره.
رفتیم دوتایی یه گوشه نشستیم و با هم بستنی خوردیم.
شروع کردم درباره ی دوستامون و دوست پسراشون حرف زدم.
یکی یکی اسمشونو می گفتم و درباره ی علاقشون به پسر حرف می زدم.
همه رو گفتم.نوبت به خودمون رسید.ازش پرسیدم که چرا با هر پسری دوست میشه بعد از یه مدت کوتاه رابطشو تموم می کنه.
مثل همیشه دلش نمی خواست که چیزی بگه.انقدر سوال پیچش کردم تا فهمیدم به خاطر سکس رابطه هاش همیشه زود تموم می شه.
بهم گفت که از سکس با پسر متنفر و نمی تونه بدنه یه پسرو تحمل کنه.
باورم نمی شد.اون از پسر خوشش نمیومد!نظرشو درباره سکس با دختر پرسیدم.ساکت شد.
شروع کردم درباره ی احساسم به اون حرف زدن.بهش گفتم که علاقم به اون مثل دخترا به پسراست.بهش گفتم که خیلی دوسش دارم.اولش از حرفام چیزی نمی فهمید.فکر می کرد دارم از یه احساسه معمولی حرف می زنم.
شروع کردم درباره ی همجنسگراها حرف زدم.چشماش داشت از حدقه می زد بیرون.خیلی تعجب کرده بود از حرفام.
دیدم با حرف نمی تونم بهش احساساتمو بفهمونم.بستنیمون تموم شد و رفتیم تو آب و دیگه تو این مورد باهاش حرف نزدم.
یکدفعه یه فکر جالب به سرم زد.
بهش گفتم که دیگه خسته شدم و می خوام برم خونه.اونم گفت که خسته شده.با هم رفتیم حمام.تعداد حموما کم بود و ما مجبور شدیم که بریم توی یه حمام.
الان دیگه فقط منو اون بودیم.
دستو پامو گم کرده بودم.نمی دونستم عکس العملش چیه؟داشت سرشو می شست. منم زیر چشمی داشتم بهش نگاه می کردم.
داشت بدنشو می شست و تا چند دقیقه ی دیگه می رفت بیرون.
ازم خواست که کمرشو براش بشورم.با کلی لطافت و محبت این کارو براش کردم.فکر می کنم تاحالا کسی اینجوری باهاش رفتار نکرده بود.شروع کردم تمامه بدنشو شستن.در حین اینکه می شستمش بدنمو بهش نزدیک می کردم.دیگه دیدم اونقدر بهش نزدیکم که حتی گرمای نفسشو هم می تونم حس کنم. دیگه نتونستم احساساتمو پنهون کنم  و با تمامه عشقی که بهش داشتم روی لبشو بوسیدم و نتونستم تو چشماش دیگه نگاه کنم وازخجالت سرمو انداختم پایین.منتظر بودم که با اخم باهام حرف بزنه و تنفرشو بهم بگه.
یهو یکی به در زد و گفت زودتر خانوما ما هم می خوایم حمام کنیم.
کم کم ترس داشت تمامه وجودمو می گرفت.با خودم گفتم که حتما سوگند منو لو می ده و به مامانو دوستام می گه.
سرمو آوردم بالا که ازش معضرت بخوام و برای همیشه رابطمو باهاش قطع کنم.
دیدم که چشماشو بسته.هیچی بهش نگفتم و از حموم اومدم بیرون.لباسمو پوشیدم.اشک تو چشمام بود.دوستام هنوز توی آب بودن.سوگند هم داشت لباساشو می پوشید.ازش می ترسیدم.
کیفمو برداشتم و از اونجا اومدم بیرون.غروب بود و به نظرم توی هوا بوی غم میومد.زدم زیره گریه و توی خیابون راه می رفتم.
خیابون خلوتی بود.یه پسر برام بوق زد.نگاش کردم و دیدم که می شه باهاش دردودل کرد.رفتم طرفه ماشینش که صدایه دوستامو شنیدم که صدام می کردن.بی خیاله پسره شدم و رفتم پیش دوستام.رفتارشون عوض نشده بود.بهم گفتن که سوگند توی لابیه هتل منتظرم.دلم هری ریخت.بهونه اوردم و گفتم بهش زنگ بزنید و بگین که منو ندیدین.اما سوگند امروز موبایلشو نیورده بود.
با کلی ترس رفتم پیشش.دیدم داره با موبایلش حرف می زنه و فهمیدم که بچه ها بهم الکی گفتن.
منتظر شدم که سوگند تلفنش تموم بشه.یه نگاه بهم کرد و برای اولین بار بدون اینکه ازش سوال کنن,شروع به صحبت کردن کرد.
اول گفت که کارم درست نبوده و نباید این کارو می کردم و مثل همیشه باهام رفتار کرد.
و گفت که فردا شب مامانش اینا می خوان برن مهمونی و دیر وقت میان خونه و از خونه یه جدیدشون هم می ترسه و نمی خواد که شب تنها باشه و منو برای شام خونشون دعوت کرد.اما هیچ لبخندی به من نزد و من هم می ترسیدم دیگه ازش.
شب خوابم نبرد.به همه چیز فکر کردم .نمی دونستم که برای چی منو خونشون دعوت کرده.گفتم شاید با خواهرش می خوان که منو مسخره کنن .عقلم به جایی قد نمی داد.
آماده شدم و رفتم خونشون.درو که باز کردم دیدم با گرمی منو بوسید و بهم خوش آمد گفت.
خیلی خوشکل شده بود.یه تاپ نارنجی و شلوارک پوشیده بود.برام نسکافه آورد و کنارم نشست.
داشتم از حرکاتش شاخ درمیوردم.این همون سوگند بود؟!
از بوی عطرش داشتم مست می شدم.توی ابرا بودم.از زیباییش مست شده بودم.نمی تونستم نگاش کنم.ازش خجالت می کشیدم.
فهمیدم که اونم منو دوست داره و دوست داره که با من رابطه داشته باشه.
کمی با هم درس خوندیم.موقع شام دیدم که توی آشپزخونشونو پر شمع کرده.خیلی رمانتیک شده بود.
بعد از شام با هم ظرفارو شستیم .
من خیلی خسته بودم.روی تختش یه کم دراز کشیدم که یهو خوابم برد.
چشمامو باز کردم.دیدم که همه جا تاریکه و سوگند هم کنارم خوابیده.
احساسه خیلی خوبی داشتم.می خواستم تا صبح به سوگند نگاه کنم و از کنار اون بودن لذت ببرم.
شروع کردم به نوازش کردنش و توی موهاش دست کردن.هرچی بیشتر نوازشش می کردم انگار که علاقم هم بیشتر میشد.نتونستم خودمو کنترل کنم و لبشو بوسیدم.چشماشو باز کرد و شیرین ترین لبخنده زندگیشو تحویلم داد.
شروع کردیم به بوسیدنه لبهایه همدیگه.نمی تونستم باور کنم که یه دختر به عشقم جواب مثبت داده!
هیچ وقت لذت اولین بوسشو فراموش نمی کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:0  توسط لیدا  | 

چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، میتوانستم بگویم. نه یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگر فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 6:37  توسط لیدا  | 

توی مترو روبروی هم نشسته بودند. به دانشجوها می‌ماندند. بوسه طولانی از لبان هم بر گرفتند و دخترک پياده شد. زيبا بود. نگاه پسر - از همان نگاه‌ها که خود می‌دانيد- به آرامی تمام مسير حرکت دختر را تعقيب کرد. جذب نگاهش شدم. پسرک از دوستش هم زيبا‌تر بود. چشمان روشن، صورت سفيد و دماغی شکسته داشت و موهايی که از پشت بسته بود. احساس کردم از بوی حضور او مست شده است. هر چند قطار راه افتاده بود ولی چشمانش هنوز داشت مسير خيالی حرکت دختر را دنبال می‌کرد. خواستم بهش بگويم آيا حاضری اين لحظه را با تمام دنيا عوض کنی؟ نگفتم!

حالا که دارم می‌نويسم می‌بينم ماجرا اين قدر زيبا بود که من هنوز از عطر آن سرخوشم.

زنده باد عشق!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 6:35  توسط لیدا  | 

من نمی‌توانم فكر كنم آدم انرژی‌اش را بر سر اسم چيزی بگزارد، فقط به صرف اين‌كه سال‌ها به اين اسم ناميده شده باشد. به نظر من اين بحث‌ها فقط زمانی ممكن است كه آدم‌ها را با خط‌كشی‌های مصنوعی از هم جدا كنيم و به جای فكر كردن به انسان‌ها، خودمان را به آن‌هايی محدود كنيم كه تصادفا با ما به مكان مشترك پرتاب شده‌اند. در ايران كه بودم و رفتار زشت برخی ايرانی‌ها را با افغانی‌ها می‌ديدم هميشه آرزو می‌كردم كاش اين آدم‌ها روزی مجبور شوند به غرب پناهنده شوند تا با تمام وجودشان بفهمند به دنيا آمدن چند كيلومتر اين طرف و آن طرف يك مرز نمی‌توان معياری‌ برای جدا كردن آدم‌ها از يكديگر باشد. فكر كردم جمله‌ای از برتاند راسل را اين‌جا بياورم. " دشمنان حكومت آلمان سربازان خود را به دليل نافرمانايی‌هايی‌ به مرگ كيفر می‌دادند كه عدم ارتكاب به آن‌ها از طرف سربازان آلمانی را دليل موجهی برای مرگ آن‌ها می‌دانستند. اينان از آلمانی‌ها انتظار داشتند به خاطر انسانيت از فرماندهانشان اطاعت نكنند ولی بعيد می‌دانم حاضر باشند چنين استدلالی را از سربازان خود بپذيرند "

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 6:34  توسط لیدا  |