|
پس شد ,آنچه شد
|
امروز صبح با سولماز رفتم باغ ارم.من دیگه مطمئن شدم که آره
!!!کنترلش واسم کمی سخته,اما دیگه باید باهاش کنار بیام و مثه یه حسه عادی باهاش رفتار کنم.اما از وجودش لذت می برم![]()
یه دختره اوجا بود که اومد پیش ما نشست و با ماحرف زد.از من خوشش اومده و می گفت که به نظر خوب میام![]()
![]()