تبليغاتX
آرامش در ندانستن!
پس شد ,آنچه شد

امروز صبح که از خواب بیدار شدم, دیدم که پریود شدم ,خیلی خوشحال شدم;آخه من باید ۱۰ روز پیش پریود می شدم و نگران بودم که نکنه مریض شده باشم.

آرایش کردم و کلی مقنعمو عقب کشیدم تا موهای مش کردم معلوم بشه!

دوستام بهم گفتن چه خوشکل شدی امروز!!!

بعد از کلاس با مریم و سحر رفتیم کتابخونه که درس بخونیم.من عاشق اندامه سحرم;آخه سینه های خوش فرمی داره و مانتو رو تنش عالی وایمیسه,مریم هم با من موافقه!!!

مریم می خواست بره خونه خودشو واسیه تولد برادر شوهرش خوشکل کنه,باهم رفتیم سلف یه غذا گرفتیم و با هم غذا خوردیم.ناهار برنجو ماهی بود.

آسیه منو دید و گفت که خیلی کم پیدا شدم.گفتش:bfداری؟! منم که مثه همیشه در حال خنده هستم و اونم لپمو کشید!وااااااااای... خیلی ازین کارش خوشم اومد.

آسیه یه دختره خیلی خوشکلو خوشلباسو خوش اندامه.کاااااااااااااااش آسیه straightنبود تا من gfاون میشدم .

دلم می خواست که با یه دختر حرف می زدم,چون همیشه دوستام میرن مرکز کامپیوتر,منم رفتم اونجا.اما فقط زهرا اونجا بود.منم پای pcاون ایستادم .داشت با پسرا از توی سایته cloobچت می کرد.باهاش کمی حرف زدم و بعدش رفتم نوید تا کارنامه ی زبانمو بگیرم.

من top studentشدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای خدا جونم,دلم می خواد لباتو ببوسم(البته رویه لباتو!),خییییییییییلی خوشحالم که topشدم.

از قسمته اطلاعات پرسیدم که مژگان کیا میاد نوید؟که خانومه با نگاه خیلی محبت آمیزی بهم مژگانو نشونم داد!انقده خوشحال شدم که می تونستم که میدیدمش.داشت کارایه دفتریو انجام میداد و سرش خیییلی شلوغ بود.

دلم می خواست که محکم بغلش کنم و رویه لبشو محکم ببوسم.اما فقط نگاش کردم و سنگینیه نگاهمو حس کرد و به من نگاه کرد ,اونم از دیدن من خوشحال شد ,بش سلام کردم و گفتم که چرا به من میل یا تل نزد؟اونم گفت که مسافرت بوده.ازش ساعتهایه کلاسشو گرفتم تا sec2رو هم با اون بگیرم.گفت که ساعته کلاسمو بخاطره اون عوض نکنم;منم گفتم که می خوام با خودش حتما باشم!!!

من می خواستم که بجای مریم برم کلاسه شطرنج و هفته دیگه بجای خودم برم کلاسه شطرنج(من عاشقه محبت کردنم),وقتی می خواستم که کارتشو بدم به مربی که امضا کنه,مربی بهم گفت که جلسه آخرته,آره؟منم که دیدم اگه کارته مریمو بهش بدم و هفته دیگه هم باز بیام کلاس کلی ضایست,کارت دوتامونو دادم و گفتم که اگه می شه برای دوستم هم امضا کنید و اونم برای دوتامون امضا کرد.ایشالا که یک در دنیا و صد در هرجا ,خدا بهش بده.

تویه راه خونه,سر میدون یه پیرزنه خیلی خوشلباسو مهربونو دیدم که کلی پلاستیکه پر میوه دستش بود!به چشمه خواهری خیلی خوب خانومی بود!منم که همیشه آماده ی کمک به آدمایه نیازمند کمک هستم, گفتم که اون می خواد تاکسی بگیره و احتیاج به کمک نداره,واسیه همینم کمکش نکردم و ازش پلاستیکارو نگرفتم ,اما هر یه قدمی که بر می داشتم بر می گشتم و عقبو نگاه می کردم تا اگه کمک لازم داشت بهش کمک کنم,یادم افتاد که اون با اینهمه چیز که دستشه نمی تونه در تاکسیو باز کنه,واسه همینم برگشتم و بهش گفتم که کمکش می کنم تا تاکسی بگیره.اونم قربون صدقم رفتو ازم کلی تشکر کرد.وقتی براش تاکسی گرفتم ,موقع بستن در تاکسی نگام به پاش افتاد...یه جورابه کرمیه نازک پوشید بود و پایه سکسی داشت که نتونستم به چشم خواهری بهش نگاه کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:48  توسط لیدا  | 

فریاد می زنم ،
من چهره ام گرفته !
من قایقم نشسته به خشکی !
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ،
یک دست بی صداست ،
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب،
فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فریاد من رسا ،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فریاد می زنم
، فریاد می زنم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 15:7  توسط لیدا  | 

یه روز خدا حوصله اش سر رفته بود. به دنیایی که ساخته بود نگاهی کرد. این همه زیبایی. ولی چیزی کم بود. این همه زیبایی ولی کی بود که قدرشو بدونه. مثل نقاشی که کارهاشو هیچ کس نبینه و ازشون تعریف نکنه. برای همین خدا انسان ها رو آفرید. مرد و زن. قرن ها گذشتن اما باز چیزی کم بود. این همه آدم بودن، همه میتونستن زیبایی دنیای اطرافشونو ببینن ولی ناشکری زیاد بود. برای خیلی ها مهم نبود. برای همین خدا میخواست چیزی زیباتر خلق کنه. چیزی که روی دست خودش بزنه. چیزی که زیبایش طوری باشه که فقط افراد لایق بتونن درکش کنن، ببیننش و شاید حتی بهش برسن. خدا از توی ابرها پایین اومد. نمیدونست چی بسازه. همۀ دنیا رو دور زد. از کوه ها، دشت ها، اقیانوسها، کشورها، قاره ها...از همه گذشت تا به جنگل زیبایی رسید. وسط جنگل رودخونه ای بود با آب زلال. خدا دامنشو  کشید بالا و توی دستش نگه داشت. شروع کرد توی رودخونه قدم زدن. بعد از مدتی چشمش به انعکاس صورت خودش توی آب افتاد. و توی اون لحظه بود که خدا تصمیم گرفت. از درون خودش نوری بیرون کشید. نوری که هر آدمیزادی میدیدش مرگش حتمی بود. خدا نور رو به دو قسمت تقسیم کرد. و او دو قسمت هر کدوم به قسمتهای کوچکتری تقسیم شدن. خدا به آسمان رفت و باد قدرتمندی رو وزید. دونه های نور هر کدوم با باد به نقطه ای مختلفی پرواز کردن. حالا همۀ نورها دور دنیا پخش شدن. خدا لبخندی زد و چشمهاش و بست. هر نوری به درون  زنی رفت. از جنین توی شکم مادر تا پیرزن ها  توی خانۀ سالمندان. تعداد نورها نصبت به جمعت آدمهای زمین خیلی کمتر بود. هر نور وقتی توی آدمی میرفت تمام قلب و روح اون آدم رو در برمیگرفت. حالا اون آدم احساس میکرد که چیزی کم داره. اون آدمهای نوردار بقیۀ عمرشون رو صرف پیدا کردن نیمۀ دیگۀ خودشون میکردن. راه خطرناک و سختی بود. خیلی ها توی راههای فرعی گم میشدن. آدمهای بدون نور اونها رو قبول نداشتن. بعضی ها نور خودشونو خاموش میکردن. اما خیلی ها همیشه در حال جستجو بودن. از یک آدم نوردار به یکی دیگه میپریدن. اونا همیشه به دنبال قسمت دیگۀ خودشون بودن ولی متوجه نبودن که همۀ نورها  یکی بودن و هر نوری میتونست اونها رو تکمیل کنه. برای همین توی ناکامی برای همیشه میگشتن و میگشتن. اما تو این میون بعضی ها به مقصد میرسیدن. اونها نور خودشونو قبول کرده بودن. محل آدمهای بی نور رو نمیگذاشتن، چون میدونستن داشتن نور مهمتر از تعصبات اونها بود. میدونستن مغز تاریک اونها قدرت درک اونها رو نداشت. میدونستن که اونها عشق اونها رو که طبیعیترین چیز بود غیرطبیعی میدیدن. بنابراین به جستجوی نور ادامه میدادن. و وقتی پیداش میکردن هیچوقت ولش نمیکردن. هر دو نفر که  موفق به پیدا کردن همدیگه میشدن زیباترین چیز تجربه میکردن. زیبایی ای که هیچکس دیگه نمیتونست تجربه کنه. خدا روی بال شب حرکت میکرد و به اونها لبخند میزد و از زیباترین خلقت خودش لذت میبرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:59  توسط لیدا  | 

زندگي تکرار تفکر در حلقه حيات است
زندگي معماي وجود در تفکر بشر است

زندگي آزمايشگاه صبر براي موجود کم طاقت است
و اما ؟؟؟
زندگي لطف اجباري اما شيرين خداوند است
زندگي خالي است ان را پر کن.
زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو
.
زندگي يک معادله است موازنه کن
.
زندگي يک معما است ان را حل کن
.
زندگي يک تجربه است ان را مرور کن
.
زندگي يک مبارزه است قبول کن
.
زندگي يک کشتي است با ان دريا نوردي کن
.
زندگي يک سوال است ان را جواب بده
.
زندگي يک موفقيت است لذت ببر
.
زندگي يک بازي است برنده و پيروز شو
.
زندگي يک هديه است ان را دريافت کن
.
زندگي دعا است ان را مرتب زمزمه كن
.
زندگي درد است ان را تحمل کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:35  توسط لیدا  | 

احساسات لطیف را نمی توان پاک کرد.پس تنها می توان آنرا در نهایت به قتل رسانید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:30  توسط لیدا  | 

پورنوگرافی ، رابطه ی عاشقانه را به غریزه محض جنسی تقلیل می دهد، وعرفان جسم و غرایض جنسی را بکلی از معادله ی عشق حذف می کند. حال آن که اروتیسم ادبی و هنری نه این است و نه آن. بل که بر عشقی زمینی (با آبشخور جنسی آن) در حوزه ی معنوی متکی است. یعنی از عشق ورزی توسط انسان شعورمند سخن می گوید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:26  توسط لیدا  | 

My Love Is A Tender And Knows No Gender

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:24  توسط لیدا  | 

اگه آدما بتونن به این سوال جواب بدن,میتونن راه خودشونو تو زندگی پیدا کنن!

آیا bfشما,یکی از نیازهایه درونیش سکسه یا اینکه چون سکس وجود داره,این یکی از نیازهاشه؟؟!

واسه بعضیا سکس جزئی از دوستاشتنه و واسه بعضیا دلیله بی اهمیتیه فرد!

اگه یه پسری یه پسر پاک و سالم باشه ,نیازش سکسه,اما واسه پسری که از۹,10سالگی سکس با دختر یا پسرو شروع میکنه,سکس واسش نیازه!

که البته پسری که در بچگی با پسر دیگه سکس داره,معمولا از خوانواده ی بی فرهنگ و متعصب و مذهبی هستش.

اما یادمون نره که اکثر پسرا بودن با دخترو, فقط واسه ی سکس با اون می خوان ,حتی اگه اون دختر همسرشون باشه!

شاید بگین چرا یه دختر قبله ازدواج برای سکس با نامزدش میله زیادی نداره؟

این خیلی طبیعیه ,چون اون می دوه که بیشتر جذابیتش برای یه پسر اندامه سکسیشه و اگه بیشترین جذابیتشو به اون بده دیگه چیزی برای نگه داشتنه اون نداره و ازون به بعد باید با اخلاقو رفتارش اونو جذب خودش کنه که اگه یه پسره پست باشه بعد از یه مدت دخترو ول می کنه

پس اول باید بفهمیم که شریک جنسیمون چجور پسریه و بعد خودمونو در اختیارش بذاریم

البته مهدیه من,سالمترین انسانه دنیاست

مهدی منو واسه ی سکس نمی خواد اما من هم میلی به سکس ندارم چون هیچ اطلاعاتی درین باره ندارم,حتی اگه الان همسر قانونیش بودم,شبا پیشش نمی خوابیدم

پس تا اطلاع ثانوی sex b sex

ML

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:22  توسط لیدا  | 

            

بایسکشوالها اغلب اوقات در حال کشمکش و درگیری با طرز برخورد دگرجنسگراها و همجنسگراها درباره جنسیتشون هستند. دوگانگی جنسی میتونه تهدید آمیز و غیرقابل پذیرش برای بسیار از افراد اعم از دگرجنس گراHeterosexual . وLesbian یا لزبین، گی Gayباشه.کسی میتونه بایسکشوالها رو درک کنه که در حال گذر از دگرجنسگرایی به همجنسگرایی باشه ، یا اینکه خودش روابط جنسی و انحصاری با جنس خاصی نداشته باشه که البته این باBisexualityکاملا متفاوت و در تضاد هست چون یک bisexual تمایلات عاطفی و بعد از اون جنسی داره در حالی که فردی که روابط دوگانه جنسی داره فقط برای ارضاء جنسی خودش اینگونه روابط رو برقرار میکنه.

یک بایسکشوال همیشه سعی در این داره تا از تمایلات دوگانه خودش دفاع کنه و بخاطرش بجنگه تا اینکه مجبور بشه بین دگرجنسگرایی یا همجنسگرایی یکی رو انتخاب کنه. انجام چنین کاری بسیار دشواره و باعث آشفتگی و ناهماهنگی روحی و روانی برای خواسته های مورد نیاز یک بایسکشوال خواهد شد

شاید باور شود که برخی بایسکشوالها چگونه در عشق های همجنسگرایانه خود می سوزند از طرفی دیگر چه قضاوت سنگدلانه ای در مورد آنها می شود. سال ها در برزخ تنهایی و خوشبختی سوختن و ساختن سزاوار منسوب شدن به دگرجنسگرایانی که در فقر جنسی هستند، نیست.

بزرگترین واقعیت موجود در ارتباط با بایسکشوال ها اینست که تمایلات جنسی آنها وابسطه به درجه هموسکشوال آنها بسیار متفاوت است. بعضی از آنها در عین کشش عاطفی به همجنس تمایلات جنسی ضعیفی نسبت به همجنس خود دارند و برخی ار آنها تمایلات جنسیشان نسبت به همجنس خود چیزی کمتر از تمایلات همجنسگرایان نیست

تنها راه درست این است که bisexualityرا به عنوان یک نوع سالم در جنسیت قبول کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:22  توسط لیدا  | 

... هر بار که مرا میدید، ساعتها گریه می کرد! آخرین بار که به سراغم آمد، دیوانه وار می خندید! وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید، با طعنه گفت: تعجب مکن که چرا می خندم، من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم!... تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره ی اشکی سرگردان، در گوشه ی چشمش لنگر انداخت؟ با طعنه گفنم: بنا بود گریه نکنی. پس این قطره ی اشک چیست؟! اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این؟ این قطره، اشک نیست! نقطه است! می فهمی؟ نقطه، این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم، به عشق مردا، گذاشتم! من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم!.. جز ... به یکپارچگیشان در ...! (کارو)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 5:30  توسط لیدا  | 

راز دوستي در اين است كه محبت را نه فقط با محبت پاسخ دهيد. سعي كنيد عشق و محبت خود را خالصانه و به‌طور آشكار نمايان كنيد، از روي استدلال و منطق تصميم بگيريد و سخت‌گيري‌هاي وسواسانه و احساسي خود را كنار بگذاريد. تا وقتي مي‌‌شود از راه عشق، ديگران را دوست داشته باشيم، نبايد در سايه ترحم بايستيم. يك قلب مهربان، يعني چشمه‌اي از شادي كه هر چيز را در اطراف خودش تر و تازه نگه مي‌‌دارد. اي دوست مگذار كه سردي دل از سخاوت تو خالي بماند.

خوبي از هر چيز ديگر بهتر است، مي‌‌توان با يك گليم، روز را شب و شب را روز كرد

هر وقت مشكلي برايتان پيش آمد، صبوري و حلم داشته باشيد و اطرافيانتان را آزار ندهيد. زندگي روزمره را خيلي سخت نگيريد. صداقت و پاكدلي شما، تمامي مشكلاتتان را از بين مي‌‌برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:23  توسط لیدا  | 

ويل كارنگي موهبت‌هايتان را بشماريد نه محروميت‌هايتان را

همه مي پرسند: چيست در زمزمه ي مبهم آب؟ چيست در همهمه ی دلکش برگ؟ چيست در بازي آن ابر سپيد؟ روي اين ابي آرام بلند، که تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟ چيست در خلوت خاموش کبوترها؟ چيست در کوشش بي جا؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:22  توسط لیدا  | 

خدایی که در استین پا میگرفت
با پیراهن تازه ام نساخت
افتاد روی خاک

من بی خدا نشدم
خدایی تازه در آستین پاگرفته است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:22  توسط لیدا  | 

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one

Yes,i'm a dreamer

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:21  توسط لیدا  | 

ما را به بند کشيده‌اند

زنداني‌مان کرده‌اند

مرا در اين درون

و تو را در آن بيرون

اما چيزي نيست اين

ناگوار هنگامي‌ست که برخي

دانسته يا ندانسته

زندان را در درون خود مي‌پرورانن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:21  توسط لیدا  | 

امروز صبح با سولماز و دوستش ,زهرا رفتیم دروازه قرآن.خوش گذشت.زهرا همش دنبال آدم می گشت.ازین آدمای تو کف!!!

من با سولماز تا زند پیاده رفتیم.درباره ی lessبا هم حرف زدیم.هر چی بیشتر می گذره من بیشتر ازش خوشم میاد

ظهر که اومدم خونه خسته بودم و خوابیدم .یه خوبی دیدم که واسم تعجب آوره.نمی دونم چرا این خوابو دیدم؟؟؟من تو خواب دلم می خواست که با سولمازsexداشته باشم.عصر می خوا ستم بهش زنگ بزنم ,اما خجالت کشیدم.

اگه من بخوام بجای شوهر کردن زن بگیرم؟؟؟سولماز اصلا احساساتی نیست و اگه بفهمه که یه روز من عاشقشم ,حتما رابطشو با من قطع می کنه.فعلا که من عاشقش نیستم و فقط دوسش دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:21  توسط لیدا  | 

دیروز عصر با سولماز قرار گذاشتم.ازش خیلی خوشم اومد

.دختر با حالیه.من ناراحتم که اونlessهست.آخه تو جامعه ی ما به آدم هایی مثه اون توجه نمی کنن!اسمه خودشونو گذاشتن مسلمون اما آدمای اینجوریو می کشن!!!

به پیشنهاد من ,رفتیم با هم شام خوردیم,باعثه شرمندگی,اون دختر مهربون پول میزو حساب کرد.سولماز خیلی مهربونه

مهدی و مامان از سولماز خوششون اومده.مامان میگه کسی که اهل کتاب باشه ,آدم می تونه به دوستسیش اعتماد کنه.به مامان گفتم که با سولماز توی نوید آشنا شدم

سولماز انقد چیزا می دونه که من خجالت می کشم که انقدر از همه چیز پرتم

فکر کنم دوسته خوبی برام بشه

موقعه خداحافظی می خواستم ببوسمش,اما خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی دیگه خجالت کشیدم.اون از بوس کردن خوششم نمیاد

یه دختر تو تاکسی کنار ما نشسته بود,پررو به حرفای ما گوش می کرد,

مثه همه ی آدما فکر کرد ما مشکل داریم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:20  توسط لیدا  | 

برای شستن مرده ها نیامدیم . آمده ایم که ببینیم ما مرده های ایستاده چند نفریم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:17  توسط لیدا  | 

اهل دانشگاهم

رشته ام آمار است

نمره هایم بد نیست

خوابگاهی دارم

ژتونی,سر سوزن پولی

سکه ای هم دارم

شیر و خط می کنمش در n بار

شانس شیر آمدنش

نیمی از یک سیب است

این خیالیست که من می بافم

شانس یک نسبت نیست

شانس جریان خدا در گذر حادثه هاست

گوی هایی یکسان

جعبه های خالی

حل یک مسئله با منطق فهم

درک یک حادثه از بعد زمان

فرض یک نقطه ی وهم

در فضایی که به اندازه ی پرواز خیال

آسمان جا دارد

من امید از حادثه ها می گیرم

و پراکندگی ذهنم را

به گل قاصدکی می سپرم

و دلم می خواهد بتوان با اندوخته ها

زندگی را بو کرد

و به ادراک ریاضی حیات

و به موسیقی آب

و به موسیقی عشق

و به موسیقی پرواز رسید

این نگاهی است که در خاطر من می گذرد

امــــــــــــا

وقتی از شهر خیالات برون می آیم

زندگی سوت قطاریست

که در خواب پلی می پیچد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:16  توسط لیدا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:16  توسط لیدا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:15  توسط لیدا  | 

 

ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد

آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند

عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیدست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشتش

نتیجه گیری اخلاقی: عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:15  توسط لیدا  | 

 

يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد: "به نظر تو مهم ترين عضو بدن کدام است؟" در طول همه اين سال ها آن چه را که فکر مي کردم درست باشد، مي گفتم.

در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن، از همه چيز مهم تر است، پس گفتم: "گوش هايم" اما مادرم در پاسخ گفت: "بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند." پس از گذشت چند سال، در ايام نوجواني، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مسئله بسيار انديشيده بودم گفت: "چشم هايم". او رو به من کرد و گفت: "مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم. وليکن پاسخت درست نيست، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند."

در طول سال هاي متمادي، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود، البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد.

در عنفوان جواني ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيد، مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: "دلبندم، آيا متوجه شدي که مهم ترين عضو بدن کدام است؟" جدا غافلگير شدم. اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند، راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست. او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت: "اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني! امروز، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري." سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: "مهم ترين عضو بدن شانه هايت است." متعجب پرسيدم:"آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگاه مي دارد؟"

گفت: "نه، به اين دليل مهم ترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد. پسرم، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است. آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:14  توسط لیدا  | 

دیروز صبح با سولماز چت کردم.درباره ی less صحبت کردیم.بعد از 3 ساعت چت کردن به یه نتیجه من رسیدم.من باورم هنوز نشده!!

عصرش باهاش قرار گذاشتم که بریم با هم هتل هما.نمیدونم اون چه شکلیه ولی کاش یه دختر دوست داشتنی باشه.من اونو به چشم یه just friend می بینم.

منو سولماز نتونستیم تو هتل هما همدیگرو پیدا کنیم. دوتامون یه ساعت اونجا نشستیم اما یه ذره به اطرافمون نگاه نکردیم همدیگرو ببینیم

چه خسیس یه زنگم به من نزد!!!؟

ازش خیلی خوشم نیمد , کاش دختر خوبی باشه و یه دوسته خوب واسم بشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:13  توسط لیدا  | 

      
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:10  توسط لیدا  | 

اونروز اتفاقی مسیرمو عوض کردم.رفتم تو پارک.از صدای خش خش برگای خشک زیر پام لذت میبردم.قدم میزدمو به گذشته ی تلخم فکر می کردم.حواسم به دوروبرم نبود.چشمام کمی خیس شد.سرمو بالا کردم.دیدم یکی یه گوشه نشسته.فکر کردم منتظر کسیه. رفتم پیشش نشستم.باهاش حرف زدم.ازش خوشم اومد .با خودم گفتم این دیگه خودشه همونی که همیشه می خواستم با هاش رابطه داشته باشم.اما نمی تو نستم بی مقدمه بهش بگم که دوسش دارم.از گذشتش پرسیدم دیدم مثه همه ی آدمای دیگه دل شکستست.نفهمیدم که اونم از من خوشش اومده.روز بعد به امید اینکه ببینمش بی اختیار بازم سر همون ساعت رفتم تو پارک. اونم بود.بهش نگفتم که فقط به خاطر تو اومدم پارک.من فکر کردم که بازم اون منتظر کسیه اما گفت که همینجوری اومده پارک.هیچوقت ازش نپرسیدم که اونم به امید دیدن من اونجا بود یا اتفاقی اومده بود!

حالا مدتیه که از اون آشنایی گذشته و ما باهمیم.نمیدونم اما از فرط علاقه ی زیاد می خوام رابطمو باهاش کم کنم.

بازم اشک ,بازم این چشمای من حوس بارون کرده ,اما من بهش قول دادم,من نمی خوام بزنم زیر قولم!!!

کاش اون چیزی که تو دلمه بشه,اگه بشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:9  توسط لیدا  | 

 مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه ای مینشیند وآواز میخواند

و احساس میکند شاخه میلرزد  ولی باز به آواز خود ادامه میدهد زیرا

مطمئن است که بال و پر دارد 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:9  توسط لیدا  | 

دنياي غم انگيز نادرستي داريم!

خيلي ها سهمشان را در اشتباه يك باور ساده از دست داده اند

خيلي ها رفته اند به راهي دور...

كه نه دريچه اي چشم به راه و

نه دريايي كه پيش رو!!

 

عبور از اينهمه هياهو دشوار است...

معلوم نيست اين قهقهه ي كدام كباده كش كور است

كه نمي گذارد حتي باد

هق هق خاموش زنان سرزمين مرا بشنود!

حيف كه شاعرم!!!

 

چقدر دلم براي سر دادن يك شعار ساده لك زده است:

زنده باد پرندگاني كه نيم ساعت پيش

از بالاي اين باديه سمت سايه هاي بالا دست

(نمي دانم رفتند يا باز آمدند؟!)

 

گريه كنيد رويا نديدگان جنوبي ترين ترانه هاي من!

كسي نيست...

كسي نيامده...

كسي نمي آيد...

من اين راز را از مويه هاي مادرم آموخته ام!

 

خسته ام كرده اند

ديگر از هيچ كسي نخواهم پرسيد

اين كه اين همه خسته...

اين كه اين همه تن فروش...

اين كه اين همه نا اميد...

اين كه.......

اين كه...قرار ما نبود!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:8  توسط لیدا  | 

دیشب قبل از خواب گریه کردم.با گریه خوابم برد.آخه چرا مهدی به من میگه که به اون پسر زنگ بزنم؟؟؟

به خاطره اینکه رضا با یه دختره می خواد حال کنه ,به من می گن دروغ بگو

از رضا بدم میاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:2  توسط لیدا  | 

امروز عصر مهدی بهم زنگ زد.گفت یه زنگ به رضا بزنم.منم به رضا زنگ زدم.بهم گفت که به یه پسر به اسم داداش مهدی زنگ بزنم و ازش بخوام که به خواهرش مریم جون اجازه بده که بیاد پیش من بابل.امشب نتونستم بهش زنگ بزنم.فردا عصر میزنگم.من قراره که نقش یه دختر دپرسو بازی کنم که از تنهائی به مریم پناه آوردم.

به نظر من رضا از علاقه ی مهدی به خودش و مهدی از علاقه ی من به خودش سواستفاده  کرده.از دست مهدی دلخورم.یعنی اون فکر کرده که من چه جور دختریم؟!من تا حالا ازین کارا نکردم.من باید پسر مردمو سر کار بذارم:-(

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:0  توسط لیدا  | 

ياد ده ما را سخن هاي دقيق
كه تو را رحم آورد آن اي رفيق
هم دعا از تو اجابت هم ز تو
ايمني از تو مهابت هم ز تو
گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن
مصلحي تو اي تو سلطان سخن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:0  توسط لیدا  | 

رضا دوست صمیمی مهدیه.رضا خیلی مهدیو دوست داره اما نمیدونم چرا مهدی خیلی از اون خوشش نمیاد؟دلم واسه ی رضا میسوزه چون خواهر و برادرش فوت کردن.

 

هیچ کس حیرانیم را حس نکرد- وسعت ویرانیم را حس نکرد- در میان خنده های تلخ من- گریه ی پنهانیم را حس نکرد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:59  توسط لیدا  | 

دیروز عصر کتاب روی ماه خدا را ببوس رو خوندم.کتاب جالبی بود.اما من از همون اولش می دونستم که آخر داستان یونس به وجود خدا ایمان میاره.از سایه هم خوشم نیمد.از عشقی هم که پارسا به مهتاب داشت خوشم نیمد چون زیادی آسمونی بود.

شک, توهم حفره است.

در ندانستن ,آرامشی است که در دانستن نیست!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:59  توسط لیدا  | 

diruz tu markaz kamputer sirish ham bood, oomad pisham ketabe RUYE MAHE KHODARA BEBUS ro behem dad,goft k khaharesh in ketabo dade k man bekhunam, mikhastam nagiramesh,ama be zur goft k bekhunamesh,asresh anjomane kuhnavardi dashtam oonam ozve oon anjomane,man chon azash khosham nemiad, anjomano naraftam.asr k oomadam khune ketabo baz kardam, hesabi mikh kubesh shodam, neshastam ye 2 s@ paye ketab.badesh residam be oonjaye ketab k saye ba unes davash mishe va saye ghahr mikone az pishesh mire, be in ghesmat k residam geryam gereft, yade khodamo mehdi oftadam.mehdi tamame donyaye mane.man joz oon kasio nadaram va nemikham az dastesh bedam.man az sirish badam miad va on hey khodesho michasbune be man.azin be bad dige tahvilesh ye zare ham nemigiram.man mehdio daram va be kase dige ee ehtiyaj nadarammm!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:58  توسط لیدا  | 

kheili mikhamesh,delam mikhad tame labaye ghashamehdiobechesham,yani key?key mano oon ye shabo ba ham besar mikonim?key mano oon hamdigaro mibinim?aaaaaaaahhhh... harfaye man hamash tekrariye,hamash az durio ghame talkheshe.beghole khodesh ye ruzi k belakhare hamdigaro mibinim, mirim tu baghale hamdige ,hamdigaro mibusim va alaghamuno be hamdige neshun

midim.behtarin lahzeye zendegim didane ruye mahe mehdie khodame( elahi fadash besham

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:57  توسط لیدا  | 

man mikhastam khodamo bokosham,mikhastam zendegimo tamum konam,ama ba mehdi ashna shodam,oon shod hameye omide man.age oon nabud manam alan nabudam, ghasam khorde budam age ye ruz mehdio az dast dadam ,khodkoshi konam.ama mehdi ghasamam dad k age inkaro bekonam, mano nemibakhshe.khodaya ,khodaya , mehdie mano hamishe salem negaresh dar.maro khoshbakhtarin adamaye donya bokon.mehdi , mehdi , to hameye zendegimi .miparastamet

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:56  توسط لیدا  | 

mehdio man doost daram, delam mikhad hamash pishesh basham, ama az ham doorim, nemidoonam key hemano oon hamidigaro mibinim, man vase didanesh kheeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeili moshtagham.man delam mikhad ke ba oon sex dashte basham ,ama bazi vaghta ye joori ba man raftar mikone,engar k man nemikham.az akhlaghesh gahi narahat misham,oon kheili alaki mikhande.ama midoonam vaseye ineke mikhad mano narahat nabine,nemidoonam man liyaghate oono daram ya na.akhe oon kheili khobo mehrabono doostdashtanie.ey kash mishod ono gozasht tuye ghalbam ta age gahi harfi zadam k az man narahat shod,befahme k manzoore badi nadashtam,felan mikham ye 1hafte ee bahash tamas nadashte basham, bebinam axolamalesh chie

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:55  توسط لیدا  | 

زن دم درگاه بود

با بدني از هميشه.

رفتم نزديك:

چشم، مفصل شد.

حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.

سايه بدل شد به آفتاب.

***

رفتم قدري در آفتاب بگردم.

دور شدم در اشاره هاي خوشايند:

رفتم تا وعده گاه كودكي و شن،

تا وسط اشتباه هاي مفرح،

تا همه چيزهاي محض.

رفتم نزديك آب هاي مصور،

پاي درخت شكوفه دار گلابي

با تنه اي از حضور.

نبض مي آميخت با حقايق مرطوب.

حيرت من با درخت قاتي مي شد.

ديدم در چند متري ملكوتم.

ديدم قدري گرفته ام.

انسان وقتي دلش گرفت

از پي تدبير مي رود.

من هم رفتم.

***

رفتم تا ميز

تا مزه ماست، تا طراوت سبزي

آنجا نان بود و استكان و تجرع

حنجره مي سوخت در صراحت ودكا

***

باز كه گشتم

زن دم درگاه بود

با بدني از هميشه هاي جراحت

حنجره جوي آب را

قوطي كنسرو خالي

زخمي مي كرد.

*****

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:54  توسط لیدا  | 

مرا نديده برفتي نديده ام هم بگرفتي

برو برو كه گرفتار خو نديده برفتي

بيا كه باهمه دوري دل از تو وانگرفتم

برو كه با همه ياري مرا نديده برفتي

به عرش رفت فغانم چو رفتن تو شنفتم

تو فارقي كه برفتي فغان من نشنفتي

به دوستي تونازم كه از ديار محبت

غريب وار سفر كردي به دوست نگفتي

چراغ ياد تو اي گل چو اندر ايق ننانم

كه در بهار جواني به كام دل نشكفتي

زخسته جانيت اي چشم خون گريسته پيداست

كه از فغان دلم دوشت تا به صبح نخفتيم

گناه تالع من بود برو نهفتنت از من

ولي تو راض دل از راض دار خويش نهفتي

تو شهريار رسد زير خاك كوي ندامت

كه او برفت تو خاك رهش به ديده نرفتي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:53  توسط لیدا  | 

roozi pesar bachehee dar khiaban yek sekeye 5 centy peida kard.az peida kardane in pool an ham bedone hich zahmaty kheili zogh zade shod.in tajrobe baes shod ke baghie roozha ham ba cheshmhaye baz, sarash ra be samte paeen begirad ...dar modate zendegiash....296 sekeye 1 centy,,, 48 sekeye 5 centy,,,19 sekeye 10 centy,,,16 sekeye 25 centy,,,2 sekeye nim dolary,,,va yek eskenase mochale shodeye 1 dolary peida kard..yani dar majmoo 13 $ 26 cent... dar barabare be dast avardane in pool,,zibaee del angize 31369 toloe khorshid,,,derakhsheshe 157 rangin kaman va manzareye derakhtan afra dar sarmaye paeez ra az dast dad. hichgah abrhaye sefid ra bar faraze aseman nadid...parandegane dar hale parvaz,, derakhsheshe khorshid va labkhande hezaran rahgozar..hargez jozee az khateratash nashod

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:52  توسط لیدا  | 

age toro dooset daram kheili ziad mano bebakhsh mano bebakhsh, age toee oonke faghat delam mikhad mano bebakhsh mano bebakhsh age shaba setareharo mishmoram, mano bebakhsh age behet kheile migam dooset daram. mano bebakhsh age barat sabad sabad gol michinam ,mano bebakhsh age shaba faghat toro khab mibinam age toro doset daram kheili ziad , mano bebakhsh, age toe oonke faghat delam mikhad mano bebakhsh. mano bebakhsh age vase cheshaye to kheili kamam , to ye fereshte ee yo man age faghat ye adamam, mano bebakhsh age barat mimiramo zende misham, age ba divoonegiyam pishe to sharmande misham. mano bebakhsh age hamash misparamet daste khoda , age pishe gharibeha bejaye to migam shoma. mano bebakhsh man nemikham to ro be mah neshun bedam, neshunito na be shabo na daste asemoon bedam. mano bebakhsh age mikham toro faghat vase khodam, bebakhsh age kamam vali ziadi asheghet shodam age toro dooset daram kheili ziad ,mano bebakhsh age toee oonke faghat delam mikhad mano bebakhsh
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:51  توسط لیدا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:45  توسط لیدا  | 

با يه شکلات شروع شد من يه شکلات گذاشتم تو دستش اونم يه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم، اونم بچه بود سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد ديد که منو ميشناسه، خنديدم گفت: دوستيم؟! گفتم: دوستِ دوست گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستي که تا نداره گفت: تا مرگ خنديدم وگفتم: من که گفتم تا نداره گفت: باشه تا پس از مرگ گفتم: نه! نه! نه! نه! تا نداره گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ بازم با هم دوستيم، تا بهشت، تا جهنم تا هرجا که باشه، من و تو با هم دوستيم خنديدم و گفتم: تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يه « تا» بذار اصلاً يه « تا » بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا اما من اصلاً براش تا نميذارم نگام کرد، نگاش کردم باور نمي کرد مي دونستم اون مي خواست؛ حتماً دوستي ما « تا» داشته باشه دوستي بدون « تا » رو نمي فهميد *** گفت بيا برا دوستيمون يه نشونه بذاريم گفتم: باشه ، تو بذار گفت: شکلات هر بار که همديگه رو مي بينيم يه شکلات مال تو، يکي مال من باشه؟! گفت: باشه هر بار يه شکلات مي ذاشتم تو دستش اونم يه شکلات مي ذاشت تو دست من باز همديگه رو نگاه مي کرديم يعني که دوستيم دوستِ دوست من تندي شکلاتمو باز مي کردم ميذاشتم تو دهنم و تند تند مي مکيدم مي گفت: شکمو! تو دوست شکموي مني و شکلاتشو ميذاشت تو يه صندوقچه ي چوبي قشنگ گفتم: بخورش ميگفت: تموم ميشه، مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه صندوقش پر از شکلات شده بود هيچ کدومش رو نمي خورد من همش رو خورده بودم گفتم: اگه يه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن، يا کرما اونوقت چکار مي کني؟ گفت: مواظبشون هستم ميگفت: مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلاتامو ميذاشتم تو دهنم و ميگفتم: تا ! نه ! دوستي که تا نداره *** يک سال، دو سال، چهار سال هفت سال، ده سال، بيست سالش شد اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم من همه ي شکلاتامو خوردم اون همه ي شکلاتاشو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظي کنه ميخواد بره! بره اون دور دورا ميگه: ميرم و زود بر مي گردم من که ميدونم ميره و بر نميگرده يادش رفت شکلات به من بده من که يادم نرفته يه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: اين براي خوردنه يه شکلات هم گذاشت کف اون دستش اينم آخرين شکلات براي صندوق کوچيکت يادش رفته بود که صندوقي داره براي شکلاتاش هر دو تا رو خورد خنديدم ميدونستم دوستي من « تا » نداره ميدونستم دوستي اون « تا » داره مثل هميشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هيچ کدومشو نخورده حالا با يه صنوق پر از شکلاتاي نخورده چکار مي کنه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:42  توسط لیدا  |