تبليغاتX
آرامش در ندانستن! - يك ليوان چاي داغ : يادداشت‌هاي حامد قدوسي
پس شد ,آنچه شد

توی مترو روبروی هم نشسته بودند. به دانشجوها می‌ماندند. بوسه طولانی از لبان هم بر گرفتند و دخترک پياده شد. زيبا بود. نگاه پسر - از همان نگاه‌ها که خود می‌دانيد- به آرامی تمام مسير حرکت دختر را تعقيب کرد. جذب نگاهش شدم. پسرک از دوستش هم زيبا‌تر بود. چشمان روشن، صورت سفيد و دماغی شکسته داشت و موهايی که از پشت بسته بود. احساس کردم از بوی حضور او مست شده است. هر چند قطار راه افتاده بود ولی چشمانش هنوز داشت مسير خيالی حرکت دختر را دنبال می‌کرد. خواستم بهش بگويم آيا حاضری اين لحظه را با تمام دنيا عوض کنی؟ نگفتم!

حالا که دارم می‌نويسم می‌بينم ماجرا اين قدر زيبا بود که من هنوز از عطر آن سرخوشم.

زنده باد عشق!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 6:35  توسط لیدا  |