دیروز با بچه ها رفتیم استخر. خیلی وقت بود که استخر نرفته بودم.ما نه نفر بودیم.خوشبختانه 3 نفر دیگه بیشتر نیومده بودن و خیلی خلوت بود.
سوگند از استخر خوشش نمیومد و با اصرار من اومده بود .اولش یه کم بهونه داشت میو ورد تا زود بره خونه .اما من به همون روش خودم با کلی ناز و عشوه اونو نگه داشته بودم.
من عاشق شنا کردنم .اما از اینکه تنهایی برم استخر خوشم نمیاد .
همه ی بچه ها داشتن شولوغ می کردن و سر سرسره با هم دعوا می کردن .من و سوگند هم یه طرفه دیگه داشتیم به همدیگه آب می پاشیدیم و صدای خندمون همه جا پیچیده بود.
دلم می خواست بپرم تو بغلش و یه لب جانانه ازش بگیرم .اونوقت دیگه پیش همه لو می رفتم و تمومه دوستامو از دست می دادم .
تاحالا چند بار نظر دوستامو درباره ی همجنسگرایی پرسیده بودم و همشون با کلی ایو وی می گفتن تا وقتی پسر هست کی میره دنباله دختر!
همیشه منتظر نظر سوگند بودم,اما اون یه دختر کم حرف بود و معمولا حرفی نمی زد.
یه بار تصمیم گرفتم که از صمیمیترین دوستم که سوگند بود شروع کنم و بهشون بگم که من هم به دختر علاقه دارم و هم به پسر,اما می ترسیدم که منو تنها بذارن و بدون دوست بشم.
توی خونه مامان بهم گیر می داد که چرا با پسرا انقدر زود صمیمی می شم و باهاشون انقدر رابطه دارم.سعی کرده بودم که بهشون بفهمونم که برایه من دخترو پسر فرقی نداره اما اون نمی تونست حرفمو درک کنه.فکر می کرد که دارم الکی می گم!
سوگند بدن خیلی سفیدی داشت و سینه هایه خوشکلو خوش فرم .اندامش برام جذاب بود و با خودم می گفتم خوش بحاله پسری که با او سکس داره.
برای اولین بار زمینو زمان از دستم خارج شد و غرق در اندام سوگند بودم.من اونو دوست داشتم. من به هیچ دختر دیگه ای اینجوری نگاه نمی کردم.
یهو به خودم اومدم.دیدم سوگند منتظره منه که بهش جواب بدم.اصلا سوالشو نشنیده بودم.از بقیه حرفاش فهمیدم که داره درباره ی بستنی و کیکو این چیزا می پرسه.
دلو زدم به دریا.گفتم منو که نمی کشه.یا احساسات منو درک می کنه یا قهر می کنه و می ره.
رفتیم دوتایی یه گوشه نشستیم و با هم بستنی خوردیم.
شروع کردم درباره ی دوستامون و دوست پسراشون حرف زدم.
یکی یکی اسمشونو می گفتم و درباره ی علاقشون به پسر حرف می زدم.
همه رو گفتم.نوبت به خودمون رسید.ازش پرسیدم که چرا با هر پسری دوست میشه بعد از یه مدت کوتاه رابطشو تموم می کنه.
مثل همیشه دلش نمی خواست که چیزی بگه.انقدر سوال پیچش کردم تا فهمیدم به خاطر سکس رابطه هاش همیشه زود تموم می شه.
بهم گفت که از سکس با پسر متنفر و نمی تونه بدنه یه پسرو تحمل کنه.
باورم نمی شد.اون از پسر خوشش نمیومد!نظرشو درباره سکس با دختر پرسیدم.ساکت شد.
شروع کردم درباره ی احساسم به اون حرف زدن.بهش گفتم که علاقم به اون مثل دخترا به پسراست.بهش گفتم که خیلی دوسش دارم.اولش از حرفام چیزی نمی فهمید.فکر می کرد دارم از یه احساسه معمولی حرف می زنم.
شروع کردم درباره ی همجنسگراها حرف زدم.چشماش داشت از حدقه می زد بیرون.خیلی تعجب کرده بود از حرفام.
دیدم با حرف نمی تونم بهش احساساتمو بفهمونم.بستنیمون تموم شد و رفتیم تو آب و دیگه تو این مورد باهاش حرف نزدم.
یکدفعه یه فکر جالب به سرم زد.
بهش گفتم که دیگه خسته شدم و می خوام برم خونه.اونم گفت که خسته شده.با هم رفتیم حمام.تعداد حموما کم بود و ما مجبور شدیم که بریم توی یه حمام.
الان دیگه فقط منو اون بودیم.
دستو پامو گم کرده بودم.نمی دونستم عکس العملش چیه؟داشت سرشو می شست. منم زیر چشمی داشتم بهش نگاه می کردم.
داشت بدنشو می شست و تا چند دقیقه ی دیگه می رفت بیرون.
ازم خواست که کمرشو براش بشورم.با کلی لطافت و محبت این کارو براش کردم.فکر می کنم تاحالا کسی اینجوری باهاش رفتار نکرده بود.شروع کردم تمامه بدنشو شستن.در حین اینکه می شستمش بدنمو بهش نزدیک می کردم.دیگه دیدم اونقدر بهش نزدیکم که حتی گرمای نفسشو هم می تونم حس کنم. دیگه نتونستم احساساتمو پنهون کنم و با تمامه عشقی که بهش داشتم روی لبشو بوسیدم و نتونستم تو چشماش دیگه نگاه کنم وازخجالت سرمو انداختم پایین.منتظر بودم که با اخم باهام حرف بزنه و تنفرشو بهم بگه.
یهو یکی به در زد و گفت زودتر خانوما ما هم می خوایم حمام کنیم.
کم کم ترس داشت تمامه وجودمو می گرفت.با خودم گفتم که حتما سوگند منو لو می ده و به مامانو دوستام می گه.
سرمو آوردم بالا که ازش معضرت بخوام و برای همیشه رابطمو باهاش قطع کنم.
دیدم که چشماشو بسته.هیچی بهش نگفتم و از حموم اومدم بیرون.لباسمو پوشیدم.اشک تو چشمام بود.دوستام هنوز توی آب بودن.سوگند هم داشت لباساشو می پوشید.ازش می ترسیدم.
کیفمو برداشتم و از اونجا اومدم بیرون.غروب بود و به نظرم توی هوا بوی غم میومد.زدم زیره گریه و توی خیابون راه می رفتم.
خیابون خلوتی بود.یه پسر برام بوق زد.نگاش کردم و دیدم که می شه باهاش دردودل کرد.رفتم طرفه ماشینش که صدایه دوستامو شنیدم که صدام می کردن.بی خیاله پسره شدم و رفتم پیش دوستام.رفتارشون عوض نشده بود.بهم گفتن که سوگند توی لابیه هتل منتظرم.دلم هری ریخت.بهونه اوردم و گفتم بهش زنگ بزنید و بگین که منو ندیدین.اما سوگند امروز موبایلشو نیورده بود.
با کلی ترس رفتم پیشش.دیدم داره با موبایلش حرف می زنه و فهمیدم که بچه ها بهم الکی گفتن.
منتظر شدم که سوگند تلفنش تموم بشه.یه نگاه بهم کرد و برای اولین بار بدون اینکه ازش سوال کنن,شروع به صحبت کردن کرد.
اول گفت که کارم درست نبوده و نباید این کارو می کردم و مثل همیشه باهام رفتار کرد.
و گفت که فردا شب مامانش اینا می خوان برن مهمونی و دیر وقت میان خونه و از خونه یه جدیدشون هم می ترسه و نمی خواد که شب تنها باشه و منو برای شام خونشون دعوت کرد.اما هیچ لبخندی به من نزد و من هم می ترسیدم دیگه ازش.
شب خوابم نبرد.به همه چیز فکر کردم .نمی دونستم که برای چی منو خونشون دعوت کرده.گفتم شاید با خواهرش می خوان که منو مسخره کنن .عقلم به جایی قد نمی داد.
آماده شدم و رفتم خونشون.درو که باز کردم دیدم با گرمی منو بوسید و بهم خوش آمد گفت.
خیلی خوشکل شده بود.یه تاپ نارنجی و شلوارک پوشیده بود.برام نسکافه آورد و کنارم نشست.
داشتم از حرکاتش شاخ درمیوردم.این همون سوگند بود؟!
از بوی عطرش داشتم مست می شدم.توی ابرا بودم.از زیباییش مست شده بودم.نمی تونستم نگاش کنم.ازش خجالت می کشیدم.
فهمیدم که اونم منو دوست داره و دوست داره که با من رابطه داشته باشه.
کمی با هم درس خوندیم.موقع شام دیدم که توی آشپزخونشونو پر شمع کرده.خیلی رمانتیک شده بود.
بعد از شام با هم ظرفارو شستیم .
من خیلی خسته بودم.روی تختش یه کم دراز کشیدم که یهو خوابم برد.
چشمامو باز کردم.دیدم که همه جا تاریکه و سوگند هم کنارم خوابیده.
احساسه خیلی خوبی داشتم.می خواستم تا صبح به سوگند نگاه کنم و از کنار اون بودن لذت ببرم.
شروع کردم به نوازش کردنش و توی موهاش دست کردن.هرچی بیشتر نوازشش می کردم انگار که علاقم هم بیشتر میشد.نتونستم خودمو کنترل کنم و لبشو بوسیدم.چشماشو باز کرد و شیرین ترین لبخنده زندگیشو تحویلم داد.
شروع کردیم به بوسیدنه لبهایه همدیگه.نمی تونستم باور کنم که یه دختر به عشقم جواب مثبت داده!
هیچ وقت لذت اولین بوسشو فراموش نمی کنم.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:0 توسط لیدا
|