تبليغاتX
آرامش در ندانستن! - آخرین صحنه
پس شد ,آنچه شد
اون روز صبح خیلی خوشحال بود.رفت جلوی آینه و یه لبخند به خودش زد;چون توی این شهر هیچ کس بلد نبود که بهش لبخند بزنه جز یه نفر که همه ی زندگیش و امیدش بود.مثه همیشه صبحونشو خورد و آرایش کرد و از خونه بیرون زد تا بره دانشگاه.از همه چیز لذت می برد,حتی از نفس کشیدنش(اون بعضی وقتا دچار خودشیفتگی می شه)توی دانشگاه به همه با روی خوش سلام می کرد و همه از دیدن قیافه ی خندونه اون شاد می شدن
اما هیچ کس از دل کوچیکه اون خبر نداشت!هیچ کس نمی دونست که تو ذهنه اون چی می گذره.هیچ کس نمی دونست
اون همه رو دوست داشت و به همه بدونه هیچ چشم داشتی محبت می کرد
مدتی بود که تو سرش آشوب بود و هیشکی اینو نمی دونست!حتی مامانش
اون همیشه می دونست که با بقیه آدما فرق داره.می دونست که احساساتش به یه پسر مثه یه دختر استریت نیست و احساساتش به یه دختر هم یه احساسه معمولی نیست!کلی علامت سوال توی ذهنش بود اما نمی تونست بهشون جواب بده.تا اینکه بطور اتفاقی با چیزایی آشنا شد که فهمید به احساساته آدمایی مثه اون می گن:بایسکشوال
حالا دیگه اون با خود جدیدش آشنا داشت می شد و دلش می خواست که باهاش که باهاش کنار بیاد و برای زندگیه آیندش برنامه ریزی کنه
برای اولین بار تو زندگیش به تنها خواستش جواب مثبت داد و یه دخترو به عنوان دوست دخترش انتخاب کرد
هر چی بیشتر می گذشت;بیشتر به اون دختر علاقه پیدا می کرد و این موضوع هم براش مایه ی خرسندی بود و هم مایه ی اعصاب خوردی
آخه اون همیشه میدونست که یه پسر نمی تونه اونو از نظر احساسی ارضا کنه و به پسر فقط به چشمه کسی که فقط برای سکس بهش نیاز داره,نگاه می کرد و همیشه غصه می خورد که چرا هیچ دختری اونو به جایه یه پسر به عنوانه یه دوسته فابریک انتخاب نمی کنه
حالا که به تنها آرزویه زندیگش رسیده بود براش دیگه غیره قابل تحمل بود که روزی با یه پسر همبستر بشه و اونو به عنوانه شریکه زندگیش قبول کنه
اما اون تو ایران زندگی می کرد و امکان ازدواج با یه دخترو نداشت
اون با این فکرا زندگیشو می گذروند و به گذشت زمان چشم دوخته بود
چند سالی گذشت
اون با دوست دخترش روزایه خییلی خوبیو می گذروند و هر خواستگاری که براش میومد,یه عیب روش می ذاشت و بهش جواب رد می داد
تو این مدت هیشکی از دله کوچیکش خبر نداشت,حتی دوست دخترش
تا اینکه اون یه دختر 35 ساله شد و پسری اومد خواستگاریش که از نظر خونوادش هیچ عیبی نداشت
اون که دیگه کلی با دوستش خوش گذرونده بود و دیگه حسش به یه پسر کاملا کم شده بود;با دیدنه خواستگاره تازش که پسره ایدآلش بود,تو دوراهی مونده بود
از یه طرف دوست دخترشو خیییلی دوست داشت و از بودنه با اون لذت می برد,اما از طرفی نیازهایی هم داشت که بیه دختر نمی تونست اونارو براورده کنه
زندگیه خوبش داشت تیره می شد
نمی دونست چی کار کنه و به کی دردشو بگه
روزا با خواستگارش می رفت بیرون و شب که می شد به دوستش زنگ می زد و باهاش حرف می زد
شب,تویه تخت خوابش هم به طرز برخوردش با این دو نفر فکر می کرد
اون نمی تونست که با هردوشون باشه
اون باید یکیو انتخاب می کرد
تصمیمشو گرفت
می خواست مثه بقیه آدما یه بار هم,پست زندگی کنه
به چند سالی با دختر حال کرده و بقیه زندگیشو هم با پسر حال می خواست بکنه
همه از تصمیمشو خوش حال بودن جز یه نفر,کسی که یه عمر عاشقانه بو اون محبت کرده بود و حالا می دید که با چه بی رحمی داره از زندگیش خودشو بیرون می کشه,دوست دخترش بو اون حق میداد اما این همه میمیرم براتها,این همه نه گفتنا به خواستگارایه قبلیش,اینا پس چی بود
دختر هر روز با نامزدش صمیمی تر می شد و از دوستش دورتر می شد
عجب شبیه امشب
همه دارن می خندن
همه می گن تبسم چه شوهر خوبی گیرش اومده
تبسم هم لبخندی به پهنای صورتش به مهمانها می زد
داشت کیف می کرد که بلخره لباس عروس تنش کرده
همه اونجا بودن جز دوستش
شب شد
همه رفتن خونه هاشون
اینجا فقط دو تا موجود دوپا هست
مرد با نگاهی عاشقانه به دختر نگاه می کنه
دختر یادش میاد که قبلا هم کسی اینجوری نگاش کرده
دختر لبخندی می زنه و تمامه گذشتشو فراموش می کنه
لباسشو در میاره و سعی می کنه که از گرمای بدنه مرد لذت ببره
چی شد
چرا
دختر نتونست از گرمای بدنه مرد لذت ببره
دختر نتونست بیشتر از این نقش آدمهای پستو بازی کنه
از سر شب تا حالا هزار بار به وجدانش گفت: خفه شو
اما دیگه کم آورد
یادش به تمامه عشق بازیاش افتاد
صورت دوست دخترش که از اول شب پیشه چشماش بود,این بار دیگه خیلی پررنگ شده بود
دیگه دروغ بس بود
لباسشو پوشید و مردو تنها گذاشت
به مرد گفت که
چی گفت
هنوز کسی نفهمیده که اون شب چه حرفایی بینه تبسمو مرد گذشت
اما الان راحته
مثله همیشه آغوشه دوستش براش گرمه
بالاخره تونستن که از شر خونوادهاشون خلاص بشن و برن یه کشور دیکه
اونا یه پسر کوچولو دارن  و از زندگیشون لذت می برن و بینه مردمی زندگی می کنن که بهشون احترام می ذارن و حقو حقوق دارن
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:6  توسط لیدا  |