از بچگی می دونستم که با بقیه یه فرقی دارم ,اما نمی دونستم این تفاوت کجا وجود داره.
از وقتی که خودمو شناختم دلم می خواست که یه دوست دختر داشته باشم و همیشه با هم بمونیم ,اما هیچ دختری نمی تونست توقعاته منو براورده کنه و می دیدم که هیچ دختری به دنباله دوست دختر نیست و این احساساته من یه طرفست.
با دختر داییم خیلی خوب بودم و همیشه با هم بودیم.
7 ساله بودم.تو خونه اونا داشتیم دکتر بازی می کردیم,دیدم که مثه همیشه رفتار نمی کنه و از من می خواست که شورتمو در بیارم.من هم که بچه بودم و اصلا نمی تونستم حدس بزنم که چه نقشه ای تو سرشه,به حرفش گوش دادم.اون شروع کرد به ور رفتنه من و من هم با تعجب بهش نگاه می کردم.از کارش خوشم اومده بود و با خودم می گفتم اون از کجا این کارارو بلده.تا مدتی این شده بود بازیه ما.اما حالا که بهش فکر می کنم نفرت تمام وجودمو می گیره.نمی دونم اون بجز من با دختره دیگه ای هم این کارو کرده یا نه؟ما از اون موقع تا حالا دیگه هرگز این کارو نکردیم و دربارش هم حرف نزدیم.نمی دونم اون بایه یا استریت!اما من دیگه اونو دوست ندارم!
کلاسه چهارم که بودم با یه دختره خیلی صمیمی شدم.اون از من جسش بزرگتر بود و دوسال هم از من بزرگتر بود.اون که ازون دخترایه خبره بود و من هم که از قبل تجربه داشتم ,یه روز تصمیم گرفتیم که با همدیگه مثله تو فیلما سکس داشته باشیم.من هم که ازین کار لذت می بردم تا پیشنهادشو شنیدم با کماله میل قبول کردم.
تو خونه ما تنها بودیم.اون شروع کرد به لخت کردنه من.من هم خودمو کامل در اختیارش گذاشته بودم.داشتم از وجودش مست می شدم که دیدم داداشش اومد تویه اتاق و دوستم هم مارو تنها گذاشت.ترس تمام وجودمو گرفته بود.حتی نمی تونستم جیغ بزنم.گریه می کردم و التماس,اما اون مشغوله کار خودش بود.شب که رفتم خونه از ترس و درد نتونستم بخوابم.تا مدتی هم از همه پسرا می ترسیدم و خبلی هم ترسو شده بودم.از دوستم می ترسیدم.می خواستم اونو بکشم.اما اون بهم التماس کرد و گفت روحشم از بودنه داداشش خبر نداشته.و من هم جز اون کسه دیگه ای رازمو نمی دونست و فقط با اون راحت بودم,اونو بخشیدم .اما دیگه حرفی از سکس با هم نزدیم.
اول راهنمایی عاشقه همکلاسیم شدم.دختر زیبایی بود و من همیشه توی کلاس در حاله بوسیدنه اون بودم.بچه ها که نمی تونستن درک کنن که من عاشق اون هستم و عشق من هم دلیل نداره.شروع به سنگ انداختن کردن و دلیل علاقه ی من رو به خاطر برادرهای اون می دونستن و حرفاشون رو مثل تیری به قلب من پرتاب می کردن و علاقه ی من هم که یه علاقه ی یه طرفه بود و دوستم مثله بقیه نمی تونست احساساسته من رو درک کنه با شنیدن حرفهای بچه ها از من دور شد.همه می دونستن که برادرهای اون خیلی خوشکلن و دخترها می مردن برایه اونا.من هم مثله بقیه دوستام از زیباییه برادراش لذت می بردم.اما من عاشقه خودش بودم.
دوم راهنمایی دلم می خواست که دوست پسر داشته باشم .اما نمی دونستم چطور باید با یه پسر ارتباط برقرار کرد.همکلاسیام که دوست پسر داشتن خیلی از رابطشون راضی بودن .اما من ازون کارهایی که دخترا بلدن تا توی خیابون برای پسرا جلب توجه کنن,بلد نبودم .احساس تنهایی شدیدی می کردم .از یه طزف توی عشقم به همجنسم می سوختم و نمی تونستم به کسی راز دلمو بگم;از طرفی هم از نداشتن رابطه با پسر احساس کمبود می کردم و آرزو می کردم که کاش بلد بودم و با یه پسر دوست می شدم.
اول دبیرستان که رفتم همون روزای اول توی مدرسه دختریو دیدم که با یک نگاه عاشقش شدم.نمی دونستم اسمش چیه.اما با همون نگاه اول فهمیدم که اون دختر آرزوهای منه.اون دقیقا همون چیزی بود که من می خواستم.یه دختر شیطون که تیپ اسپرت داشت و از لحاظ قیافه و اندام خیلی شبیه خودم بود.
بلد نبودم که چطور باید با کسی که توی کلاسم نیست ,حرف بزنم.همیشه می دیدمش و آرزو می کردم که دوست دخترم اون بود.
دوم دبیرستان که رفتم.اول مهر مثله همیشه رفتم و نیمکت اول نشستم.دیدم که دختر آرزوهام وارد کلاس شد و پیش من نشست.از خوشحالی توی پوستم نمی گنجیدم.من به آرزوم رسیده بودم.حالا باید کم کم خودمو بهش نزدیک می کردم.باید بهش نشون می دادم که من می تونم براش بهترین یار زندگیش باشم.
اون همون طوری بود که من با نگاه کردن ,حدس زده بودم.مهربون و ناز و شیطون.اما اون یه عیب داشت که برای من بزرگترین عیبش بود;اون اهل دوستی با دختر نبود.اون اصلا به دخترا توجه نمی کرد و براش فقط پسر مهم بود.اون با دخترا می رفت پسربازی.من عاشقش بودم.یه عشق واقعی.اما یه علاقه ی یه طرفه بود.اون اصلا متوجه احساسات من نبود.من می دیدم که اون از پسر خوشش میاد.من هم مثل اون از پسر خوشم میومد.اما مثل اون بلد نبودم که دوست پسر داشته باشم.
سال سوم شد.من و اون باز توی یه کلاس بودیم.من دیگه به بی توجهی اون عادت کرده بودم.زمستون اون سال برای یک هفته رفتم شیراز و با دخترای فامیل عصرها می رفتیم توی خیابون.من که تاحالا بدون مادرم از خونه بیرون نرفته بودم خیلی بهم خوش می گذشت.اونا خیلی راحت به پسرا نگاه می کردن و لبخند بهشون هدیه می دادن.اما من حتی نمی تونستم که سرمو بالا بیارم.من که خیلی دوست داشتم که دوست پسر داشته باشم .یکی از دخترای فامیل منو با خودش برد سر قرارش و منو با یه پسر آشنا کرد.من از خوشحالی ذوق مرگ شده بودم.احساس غرور می کردم.تمام احساسات لطیفمو نثار دوست پسرم کردم.اما این خوش حالی زیاد طول نکشید و ما از شیراز برگشتیم.من شمارمو به اون دادم اما هرگز با من تماسی نگرفت.دوباره تنها شدم.
به خاطر شغل پدرم,سال بعد اومدیم شیراز.من که فکر می کردم با اومدن به شیراز من از تنهایی در میام و کلی دخترو پسر باحال با من دوست میشن,از اومدن مون به شیراز خیلی خوشحال بودم.اما تازه اول تنهاییم بود.من با فرهنگه یه شهر دیگه بزرگ شده بودم.نمی تونستم شیرازیا دوست بشم.
عشق من به همکلاسیه دبیرستانیم بیشتر شد.تصمیم گرفتم که با یه پسر دوست بشم و عشق دیگه ایو توی زندگیم بیارم.با هر پسری که آشنا می شدم یه عیب روش می ذاشتم و رابطمو باهاش قطع می کردم.هیچ کس لیاقت منو نداشت.تا اینکه دیگه تسلیم شدم و با یه پسر فقط برای یه دوستیه معمولی آشنا شدم.
کسری برام مثله برادرم می موند.اون هم به من مثله خواهرش احترام می ذاشت.با هم درس می خوندیم و سعی می کردیم که برایه هم دوستای واقعی باشیم.بعد از یک سال مادرم به رابطه ی من پی برد و چون کسری از خونواده ی پاییینی بود و مادرم به من اجازه ی ادامه ی رابطو رو ندادن.من هم که از لحاظ عاطفی وابسته نشده بودم .خیلی راحت حرف مادرو قبول کردم.
من وارد دانشگاه شدم.با خودم گفتم که توی دانشگاه کلی دخترو پسر هست که می تونم یه دوسته خوب پیدا کنم.
من دیگه کم کم فهمیده بودم که برای من دختر و پسر مثل هم هستن و توی دانشگاه خیلی راحت با پسرا حرف می زدم.
بعضی از دخترا منو جلف می دیدن .بعضی های دیگه هم فکر می کردن انقدر از پسر لذت می برم که راحت می تونم باهاشون ارتباط برقرار کنم.
اما بعد از یه مدت برای اینکه پچ پچهای دخترارو کم کنم.ارتباطم با پسرهارو قطع کردم.
من از طریق دوستام با یه سایت دوست یابی آشنا شدم.از اونجا بود که تصمیم گرفتم فقط دخترهارو جز دوستام قرار بدم و با هیچ پسری ارتباط برقرار نکنم.ازینکه فقط دختر دوروبرم بود خیلی لذت می بردم.برای دخترا پیغامهای اخلاقی می ذاشتم.شده بودم یه عضو فعال سایت.اما من اصلا از همجنسگرایی چیزی نمی دونستم و دخترهایی هم که براشون پیغام می ذاشتم همه استریت بودن و فقط از پیغام های من تشکر می کردن.من چون برای هر دختری پیغام می ذاشتم پسر ها با اسم من زیاد بر می خوردن و خیلی پسر طرفم میومدن اما من از دخترا بیشتر خوشم میومد و همه رو ایگنر می کردم.
یه دختر منو اونجا اد کرد و من هم چون می دیدم که اکثر موقع ها اون انه باهاش بیشتر ارتباط برقرار کردم.به وسیله ی اون با اسمه لزبین و علاقه ی دختر به دختر آشنا شدم.
من که از علاقه ی دو همجنس در حد فیلمای پورنو می دونستم با خوندن مجله های همجنسگراها مطالب زیادیو یاد گرفتم و بیشتر با احساساته و گرایشه جنسیه خودم آشنا شدم.فهمیدم که به انسانهایی مثل من میگن بایسکشوال.
وقتی می دیدم که تواناییه جنسیه من از همه بیشتر و اصلا محدود نیستم خیلی خوشحال بودم.احساس غرور می کردم و خدارو به خاطر بای بودنم شکر می کردم.من که تجربه ی جنسیم با پسر خیلی بد بود و همیشه سکس با پسر برم مثله یه کار نفرت انگیز بود ازینکه یه راه دیگه هم برام باز شده بود خیلی خوشحال بودم.
وقتی فهمیدم که بعضی از کشورها ازدواج همجنسگراهارو به رسمیت شناختن فکر خروج از ایران به سرم زد.اما هر چی بیشتر می گذشت دچاره یه حالت افسردگی می شدم و می دیدم که تا وقتی که نتونم خودم خرج یه زندگیه مستقل رو فراهم کتم باید ایران رو تحمل کنم.
دلم می خواست که به همه ی آشناها بگم که بایسکشوال هستم.اما از برخورد اونا ازین موضوع می ترسیدم.مادرم از همجنسگراها بدش نمیومد و اونارو مثله بقیه آدمه ها می دید.اما اگه می دونست که من هم از هم جنسم خوشم میاد با من چکار می کرد؟
برای اینکه از تنهایی خلاص بشم با یه دختر لزبین دوست شدم و الان هم دوستدخترمنه.دلم می خواد که همیشه با اون باشم و حداقل بتونم که از شیراز با اون برم تهران و اونجا یه زندگی برای خودمون تشکیل بدم.من به آینده خیلی امیدوارم و همیشه میگم:خواستن توانستن است!
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:13 توسط لیدا
|