تبسم:ساعت چنده؟
سوگند:احتمالا باید 7 باشه
تبسم:اوه پس امروز دیر می رسم سر کار!
سوگند:بیخیال کار...
عجب شبی بود ,دیشب
تقریبا 16 ساله پیش تو دانشگاه با هم آشنا شدن.اونا خیلی زود با هم صمیمی شدن و همه فکر می کردن که اونا دوستای قدیمی هستن و تعجب می کردن که به این زودی تا این حد با هم صمیمی شدن.
سوگند تبسمو دوست داشت,اما تبسم با پسرایه زیادی رابطه داشت و توجهی به علاقه ی سوگند نمی کرد
سوگند همیشه با تبسم می رفت سر قرارایی که تبسم با پسرا می ذاشت.
سوگند همیشه غم بزرگی تو سینش بود و دلش می خواست اینو با تبسم در میون بذاره,اما از عکس العمل اون می ترسید
اونا کارشناسیشونو گرفتن.سوگند دلش می خواست که بره سر کار و نمی خواست که ادامه تحصیل بده,اما تبسم داشت سخت برایه ارشد می خوند و می خواست که درسشو ادامه بده.سوگند هم برایه اینکه رابطش با تبسم ادامه داشته باشه,برایه ارشد امتحان داد و تمامه انتخاباشو مثه تبسم زد تا همون جایی که تبسم قبول میشه,اونم قبول بشه .
هردوشون تهران قبول شدن.تبسم خیلی خوشحال بود ,چون از پسرایه تهرونی خیلی خوشش میومد و از خونوادش هم دور می شد و دیگه کسی مزاحمش نبود و راحت می تونست به پسر بازیش برسه.
با هم یه خونه تو تهران خریدن و فقط سالی یه بار, اونم برای عید می رفتن به شهر خودشون و بقیه سالو تهرون بودن و درس می خوندن !!
تبسم هر شب یه پسر می آورد با خودش خونه و سوگند هم هیچ دخالتی تویه کارایه اون نمی کرد و خودشو به نفهمی زده بود!
اونا درسشون تموم شد.
تبسم که تهران خیلی بهش حال داده بود,تصمیم گرفت که همونجا بمونه و مشغول به کار بشه.
سوگند این بار هم به خاطر اینکه از اون دور نشه ,مثه اون همونجا موند و تویه همون کارخونه ای که تبسم کار می کرد,یه کار برایه خودش پیدا کرد.
اونجا پسرایه خوشتیپ زیادی مشغوله به کار بودن و تبسم با علاقه ی زیاد سر کار می کرد.
سوگند هم که از شیطونی بدش نمیومد ,تویه اذیت هایی که تبسم می کرد باهاش همراهی می کرد و با هم خوش می گذروندن.
تا اینکه یکی از این شیطنت ها برایه تبسم جدی شد و دیگه براش این اذیتها و سر کار گذاشتن پسرا ,جالب نبود.
سوگند می دید که تبسم هر روز عاقل تر میشه و دیگه دنباله پسرا نیست و تمامه فکرش فقط متوجه ی یه پسره .
تبسم دیگه سنش داشت می رفت بالا.اون 35 سال داشت و تا حالا به هیچ پسری دل بسته نشده بود.اون اصلا آدمی نبود که بخواد زیر بار مسولیته زندگی بره.
سوگند داشت نگران می شد و همیشه از اومدن چنین روزی می ترسید.تبسم می خواست شوهر کنه و سوگند رو تنها بذاره.
این برایه سوگند خیلی سخت بود و تحمله دوری از تبسم رو نداشت.
باید کاری می کرد. اما چی کار؟چطور می تونست که احساساتشو به تبسم بگه؟
یه روز که قرار بود نامزد تبسم,تبسم رو به داداشش نشون بده;تبسم که دلش نمی خواست دوستش بدونه شوهر بمونه,به زور سوگند رو با خودش برد سر قرار.
اتفاقا همون جوری که تبسم فکر می کرد ,برادر نامزدش از سوگند خوشش اومد
سوگند هم که تنها راه نزدیک بودن به تبسم رو همین راه می دید,علی رقم میله باطنیش جواب مثبت داد و تبسم هم ازینکه برای دوستش کاری کرده خیلی خوشحال شد.
هر روز 4 نفری با هم قرار می ذاشتن و با هم در باره ی زندگیه آیندشون حرف می زدن.
سوگند هم که به خودش داشت تلقین می کرد که به نامزدش علاقه مند بشه ,با اشتیاق با اون حرف می زد.
از رابطه ی اونا 4 ماه می گذشت.
همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت;تا اینکه یه شب تبسم با صورت خونی به خونه برگشت.
سوگند که تبسم براش همه ی زندگیش بود ,با دیدن قیافه ی اون زد زیر گریه و محکم اونو تو آغوشش گرفت.
تبسم هم ماجرارو به سوگند گفت .
یکی از پسرایی که چند ساله پیش با تبسم دوست بود,محله کار نامزده تبسمو پیدا کرده بود و چون تبسم اونو سر کار گذاشته بود و با احساساتش بازی کرده بود;برای اینکه از تبسم انتقام بگیره ,ماجرای دوستیش با تبسم رو برای نامزده اون تعریف کرده بود و نامزده اون هم که خیلی روی تبسم حساس بود با شنیدن این موضوع تبسم رو حسابی کتک زده بود و آبرویه تبسم رو توی کارخونه برده بود;
تبسم هم که نمی تونست چنین رفتاریو از نامزدش ببینه تا نیمه های شب توی خیابون راه رفته بود و گریه کرده بود.
بیچاره تبسم !
یه عمر با عواطفه آدما بازی کرده بود و حالا داشت چوبه کاراشو می خورد.
از زندگی ناامید شده بود.
جاییو نداشت بره .
یادش افتاد که تو این سالها به کسی از صمیمه قلبش علاقه داشته ,اما هیچ وقت به این حسش توجه نکرده بود!
اما حالا که زندگیشو تموم شده می دید,یاد احساسی که سالیانه سال روشو خاک گرفته بود ,افتاد;
به یاد کسی که همیشه باهاش بود,
کسی که باهاش شادی ها و ناراحتی هاشو تقسیم کرده بود,
سوگند!
سوگندی که همیشه براش مثه خواهر نداشتش می موند!
سوگندی که اونقدر همیشه بهش نزدیک بود که نمی دیدش!
به یاده تمامه روزایی که با سوگند بود ,افتاد.
الان تو آغوشه سوگند بود و انقدر احساسه تنهایی می کرد که یادش افتاد عشقی که همیشه تو دلش بوده و اون به خاطره همین عشق ,تاحالا کسی جز نامزدش نتونسته عاشقش کنه,همین عشقه به سوگنده.
الان غرق در بوسه هایه سوگند بود,
اونا عاشقانه همدیگرو تویه آغوش گرفته بودن.
سوگند که همیشه از ابراز علاقش به تبسم می ترسید ,این بار جرئت پیدا کرده بود و هزار بار تویه گوشه تبسم گفت :عاشقتم!
مثله این بود که سالینه ساله که همدیگرو ندیده بودن
تبسم از بوسه هایه سوگند لذت می برد و نمی دونست که چرا هیچ وقت به احساسش به سوگند توجه نکرده
سوگند:تبسم,فرشته ی زیبایه من,منو ببخش که هیچ وقت احساسمو بهت نگفتم
تبسم لبخند می زنه و با تمامه وجودش سوگندو به خودش می چسبونه و داغترین بوسشو نثار لبهای سوگند می کنه
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:15 توسط لیدا
|