وقتی چشماشو باز کرد,تو آغوش پدرش بود.آخرین باری که پدرش اونو تو آغوشش گرفته بود,کی بود؟خیلی وقته که پدرشو لمس نکرده بود,دلش برای صورت زبر پدرش تنگ شده بود.دلش می خواست پدرشو ببوسه,اما...
اگه پدر متوجه می شد که دخترش بهوش اومده,حتما اونو روی تختش رهاش می کرد.
آه ه ه...پدر!پدر!به آغوشت نیاز دارم!
می خوام تا چند ساعت خودمو به بیهوشی بزنم تا از گرمای آغوش پدرم لذت ببرم.
-سونیا کجایی؟بیا این دخترتو بگیر!با این دختر تربیت کردنت!همیشه مایه ی اعصاب خوردیه ماهستش! کاش بمیره از دستش خلاص شیم!
تازه یادم میاد که جه بلایی سرم اومده.تو خونه تنها بودم,تصمیم گرفتم که این بار تصمیممو عملی کنم,فرشید گفته بود که پنجاه تا قرص صورتیه قلب خورده,حتما برایه منم جواب میده.اما چند تا قرص دیگه هم باهاش می خورم تا حتما جواب بده و دیگه بهوش نیام.
حالا چی شده؟من قرص خوردم!الان یعنی روحم؟!!!
-تبسم!تبسم!چی کار کردی؟باید ببریمش دکتر.صد بار گفتم بهت که با بچه هات درست حرف بزن!
-تقصیرتو هستش!هر وقت خواستم تربیتشون کنم,اومدی وسط!
-زود آماده شو تا بریم.
وای,مامان,مامان,منو بغل کردی!!!مامان می خوام منو ببوسی.مامان روی لبمو ببوس,مامان لبمو ببوس,مامان از گرمای بدنت خوشم میاد,مامان چرا فاصله ی بین منو تو انقدر زیاده؟؟مامان,من دوست دارم و به محبتت نیاز دارم...
الان شب شده ,من هنوز نفهمیدم که چرا نمردم!!؟اما فرشید گفته بود که پنجاه تا قرص خورده!
اما خب می ارزید;آخه مامان_بابا منو تو بغلشون گرفتن.کاش می شد که هر روز برای چند ساعت بیهوش شد تا اونا منو بغلو نوازش کنن...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:21 توسط لیدا
|