پامو می ذارم رو گاز.تا اونجایی که به هم حال میده فشار می دم.195 سرعتم شده.اعصابم خورده.از چی فرار می کنم با این سرعت؟مگه می شه از دست چیزی هم تو این دنیا فرار کرد!
امشب قشنگترین لباسمو پوشیده بودم.همه می گفتن که این لباس خیلی بهم میاد.اما اون مثه همیشه از همه کمتر درباره ی من حرف زد.اون هیچ وقت نمی تونه احساساتشو کامل بیان کنه.من می دونم که اون از همه منو خوشکلتر می بینه.اما از همه کمتر حرف می زنه.
تو خیابون جز منو چراغا چیز دیگه ای نیست.همه خوابن.می تونم صدای موزیکمو تا اونجایی که دلم می خواد بلند کنم.می تونم روسری مسخرهرو بردارم تا صدای باد به گوشم برسه.می تونم حتی جیغ بزنم.توی این خیابون هیچ کس نیست.
دلم می خواد تا صبح رانندگی کنم.
بوق!بوق!
-کجا خانوم با این سرعت؟
-خفه شو آشغاله پست!دارم از دست موجود پستی از جنس خودتون فرار می کنم!گمشو !چیه؟می خوای منو ببری تو خونت,کیرتو مثله دم سگ برام تکون بدی و تا تخماتو بکنی تو حلقم؟
-خفه شو کس خل!
با تمام نیروم پامو میزارم رو گاز و از دستشون فرار می کنم.همش تقصیر فروید!اون درست فهمیده بود.اون می گفت که "همه ی مشکلات جامعه بخاطر سرکوبیه حس جنسیه و باید انسانها هرچقدر که می خوان از لحاظ جنسی ارضا بشن."
منم با حرفش موافقم.بدبخت یه چیزایی فهمیده بوده اما ناکامل!
همه ی مشکلات به خاطر ارضا نشدنه جنس نره!این موجودات مذکر به خاطر ارضا شدنشون حاضرن هر بلایی سر خانوما بیارن!
همه ی مشکلات تو دنیا به خاطر وجود مذکرهاست.البته 5%از مردا هم خوبن.اما همشون مردن و یا یه مرده ی متحرکن.
رینگ!رینگ!!
-الو
-الو . سلام تبسم
-چی کار داری ؟
-فرشید هستم
-ا؟!!من فکر کردم دختر خالمی!!!
-چرا این جوری حرف می زنی؟
-چون می تونم.الان هم اعصابم خورده.خدافظ
رینگ!رینگ!رینگ!رینگ...
تبسم!چه اسم مسخره ای!ننه ی ما هم واسه تولش چه اسمی گذاشته!از وجود خودم حالم به هم می خوره!من نتیجه ی چیم؟شب اول ,باباهه آبشو می ریزه تو کس ننه ما و به نظرش مهمترین کار مردونه ی زندگیشو کرده!
همیشه حالم بهم می خوره .وقتی که می بینم حاصل یه همچین کار فجیعی هستم.هیچ وقت ننه و بابام عاشق هم نبودن!ننه هه بخاطر پول اومد زنه این نره خر شد.باباهه هم به خاطره این که ننه ما باکره و خوشکل بوده!
هیچ وقت این دوتا نگاه عاشقانه به هم نکردن.یه روز ننم بهم گفت که بابات از من سواستفاده ی جنسیو مالی می کنه.
دلم براش سوخت!بیچاره با کلی آرزو اومده تو خونه ی مثلا بخت .خیلی بهش گفتم طلاق بگیره اما می گه یه زن مطلقه تو جامعه جایی نداره.بیچاره به خاطره اینکه اسمه یه نره خر فقط روش باشه,داره به این زندگیه پر از خفت تن می ده.
لیاقتش بیشتر از اینا بود.اما این گیرش اومد.
واسه همین روی دوست پسرای من خیلی حساسه, تا با یه آدم با خونواده ازدواج کنم و خوشبخت بشم.اما من که تا حالا هیچ پسر خوبیو ندیدم.همشون اون خصلاتای مردونه وحشتناکشونو یه جورایی دارن.
دلم می خواد با دختر,این فرشته ی آسمونی,این موجود مهربون و ناز ازدواج کنم.اما تا وقتی که توایران هستم باید سختیهای زیادیو تحمل کنم.بلخره یه روز می ریم زیر یه سقف.تنها امیدی که تو زندگیم دارم ,یه خونه با زنم و بچمون.خواستن توانستن است!!!
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:23 توسط لیدا
|