تبليغاتX
آرامش در ندانستن! - من هم هستم!
پس شد ,آنچه شد

مادرم خوابیده

مادرم در اتاق کناری خوابیده

روی تخت با فاصله با پدر

من او را می خواهم

منن آغوشش را می خواهم

اما او,

هیچ نمی داند!

می گریم از دوری او

می گریم که تنهایم

اما او,

هیچ نمی داند!

به بهانه ی تولدش

او را بغل کردم و بوسیدم و بوییدم

اما او مرا نبوسید

او,

هیچ نمی داند!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:48  توسط لیدا  |