بدون هدف تو خیابون راه می رفت.دیگه براش هیچی مهم نبود.براش مهم نبود که آینده چی میشه!اینکه کدام جنسیت رو انتخاب کنه.اون دیگه نمی خواست خودشو پیدا کنه و به این که هیچ عشقی تو دنیا ختم به خیر نمی شه ,اعتقاد پیدا کرده بود.فهمیده بود که تو دنیا با هر کس ,هرچقدر هم که صمیمی باشی,باز هم یه جایی یه لحظه می رسه که از تنهایی در حال منفجر شدن هستی.گاهی وقت ها هم از این تنهایی خیلی لذت می بره و نمی خواد با هیچ کس تقسیمش کنه.
نیمه شب با جی افش داشت چت می کرد.خیلی از رابطش راضی بود و ازین که با اون آشنا شده خیلی خوشحال بود.داشتن حرفایی که تو دلشونه رو به هم می گفتن که جی افش گفت: تبسم,تو یه روز از من خسته میشی.
تبسم دلش شکست.شاید هم تیکه تیکه شد.شاید هم بدترین اتفاق زندگیش براش اتفاق افتاده بود.این بار دیگه از ته قلبش اشک می ریخت و گریه می کرد.چرا؟چرا تبسم به خاطر بای بودنش انقدر باید زجر بکشه؟چرا باید توی آتیش عشق به هم جنسش بسوزه و یه همچین قضاوت سنگدلانه ای دربارش بشه؟چرا کسایی که عامه ی مردم به اونها بخاطر گرایش جنسیشون مورد احترام واقع نمی شن,یک همچین رفتار زشتی با بایها دارن؟آخه مگه خود اونها طعم تنهایی و جدا از بقیه بودن رو نچشیدن,پس چرا با کسایی که مثل خودشون جزو اقلیتها هستن,همدردی نمی کنن؟
تبسم توی اتاقش ,جلوی مانیتور اشک می ریخت.نمی دونست به کسی که با تمام وجود دوسش داره ,چی باید می گفت.
تبسم تصور می کرد که برای سوگند کاملا شناخته شدست و سوگند به خلوص نیت تبسم آگاهه و از توی نگاهش عشقش رو به سوگند فهمونده اما فهمید که همه ی این چیزا تصورات خام خودش بوده!
رینگ.رینگ...
تبسم نمی خواست که با کسی حرف بزنه.
سوگند بود.
نمی دونست به اون چی بگه.نمی دونست که می تونه از حرف هایی که شب گذشته بینشون رد و بدل شده بگذره و با خوشحالی با سوگند حرف بزنه یا نه.دلو زد به دریا و جواب تلو داد.سوگند با صدای گرفته احوالپرسی کرد.اما تبسم تا صدای اونو شنید ,تمام غمو غصش از یادش رفت و با مهربونی و صمیمیت باهاش صحبت کرد.
تبسم که انگار صد ساله که سوگند رو ندیده باهاش یه قرار گذاشت و بعد از نیم ساعت داشت توی چشمای سوگند نگاه می کرد و از صدای نفسای اون لذت می برد .تبسم دیگه قبول کرده بود که بای بودن گرایشیه که برای سوگند خوشایند نیستش.می دونست که سوگند دوست داره که با لزبین دوست باشه.اما تبسم نمی تونست گرایش جنسیشو سرکوب کنه.خودش هم گرایش به پسر رو دوست نداشت.
تبسم سرش رو روی شونه های سوگند گذاشت و سوگند هم مثل همیشه توی موهای تبسم دست می کرد و اونو نوازش می کرد.
تبسم چشماشو بست و به خودش قبولوند که دیگه به بای بودنش فکر نکنه,چون آخرش به هیچ نتیجه ای نخواهد رسید.اما ایمان آورد که هیچ انسانی نمی تونه بطور کامل تنهاییاشو پر کنه و تمام حرف های توی قلبش رو به دیگران بفهمونه!
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 16:41 توسط لیدا
|